...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

نقدِ عقلِ محض

جمعه, ۵ مهر ۱۳۸۷، ۱۰:۱۰ ب.ظ

آیینه ام ، آیینه ام ، مرد مقالات نه ام               

دیده شود حال من اَرچشم شود گوش شما

یقیناً هیچ کس نمی تواند داعیه ی عقلِ محض داشته باشد ، حتی غربی ها که آن را بر جایگاه خدا نشانده اند . کانت که او را فیلسوف مدرنیته هم نامیده اند و بدون شک ثقل ثقیل دنیای جدید است - از آن حیث که شناخت شناسی خود را فارغ از مفهوم خدا آغاز کرد و الاهیات را از سنخیت فلسفه جدا نمود – نقد عقل محض را آغازگر فلسفه ی خود قرار داده است . عقلانیت شعر زیبایی شده برای سیاسیون و آنها که به گردآوری فلسفه سیاسی متفاوتی همت می گمارند تا به نوعی بین ولایت و لیبرال دموکراسی سازگاری برقرار کنند و مشخص است که کدام باید بر وفق دیگری عقب بنشینند.

لفظ عقل نیز محل انتزاع معناهایی است که بر آن بار آمده است و آنکه پرو‍ژه ی روشنفکری دینی را عقلانیت می نامد گرچه که منظور خود را از عقل ، صریحاً مطرح نمی کند ولیکن از مجموع آرا روشنفکری دینی می توان مفهوم عقل را دریافت ،‌ عقل سکولاریزه شده ای که هرچند در خاک تمدن غربی راه های عافیت را پیموده است و ناخودآگاه مفهومی اصیل پیدا کرده ولی در این خاک هنوز از زنگار تقلید و دست چندمی بودن پاک نگشته است . عقلِ محض اگر در عالم تفکر مطرح شود آنچنان حساسیت برانگیز نیست ولی آنجا که پایش به عمل باز شود و بخواهد دنیا و آخرت مردم را برنامه ریزی کرده و بسازد ، اهل تفکر را به عکس العمل وامیدارد خصوصاً اگر مقام نظر را بدون سلوکی در خور پیموده باشد و منتظر اجرای تئوری های خود باشد . اما برای نقد عقلانیت ابتدا باید نقاط افتراق در معنای عقل را روشن نمود و آنگاه به مسائل امکان خطاپذیری عقل ، تقدم و تاخر بین عقلانیت و دیگر ادراک ها ، بررسی غرب به عنوان مهمترین راه طی شده ی عقلانیت و دیگر ابحاث پرداخت .

عقل را در فلسفه  مُدرِک کلیات می نامند ، چه آنجا که تنها ، چیزی را تصور می کنید مثل مفهوم انسان را و چه آنجایی که بین مفاهیم حکم می کنید مثل" انسان در این دنیا فانی است" ، این عقل در یونان متولد شد و همانجا در دامان متفکرانی چون سقراط و افلاطون و ارسطو پرورش یافت تا اینکه به دست معلم ثانی سپرده شد ، او نیز نقش معلمی خود را بسیار خوب ادا کرد تا برای ادامه راه و تکامل هر چه بیشتر بوعلی سینا و شیخ اشراق و صدر المتالهین آغوش تعلم را باز کردند و صمیمانه او را پذیرفتد ، بوعلی تنها راه عقلانیت را در پیش گرفت و آنجا که بین حکم ایمان وعقل تعارض پیش آمد ، جانب ایمان اسلامی خود را گرفت ، شیخ اشراق شهود را در حکمت ذوقی خود جای داد ولیکن همچنان بر برهانی کردن مسایل توسط عقل فلسفی پایبند بود . ملاصدرا که باید او را به حکم نوآوری های فلسفی اش بزرگترین حکیم مسلمان نامید ، سلوک عقلی را بر الگوی سلوک عرفانی محقق ساخت ، اینها همه کارهای بزرگی بود که فلسفه را جانی تازه بخشید و مسایل نویی را مطرح ساخت ، ولی مهمترین سوالی که مطرح می شود کارکرد اجتماعی این عقل فلسفی است ؟ اتفاقی که هرچند در شرق نیافتاد ولی غربیها با سکولاریزه کردن و جزوی نمودن عقل ، مقام فلسفه را تا حد شاخه ای از علوم تقلیل دادند و بر سر ایمان نیز که پیداست چه بلایی آوردند تا آنکه به علوم جدید دست یازیدند . در دوران قرون وسطی اصحاب مدرسه برای سیر در عالم وجود خود را وارث عقلی می دیدند که از نیای یونانی برای آنها به ارث رسیده بود ولی غرب از یونان تا قرون وسطی تغییر بزرگی به خود دیده بود و آن ظهور پیامبران سامی بود که اکثریت مردم جهان را به ادیان خود کشانده بودند و اروپا شده بود معبد عیسی .  ایمان دینی مردم به مسیحیت تحریف شده آنچنان بود که حاضر بودند هر چیزی را درصورت تعارض با اصول آن کنار بگذارند حتی اگر بر خلاف حکم عقل (مدرک کلیات) باشد . وجود سه خدایی را عقل نمی پذیرفت ولی ایمان ، عقل را براهش قربانی نمود  و چه بسیار ذبح اعظم دیگری که به پای ایمان  قربانی نشدند که مهمترینشان همان عقل کلی بود . تا آنکه آزاد فکران اروپا بر این سنن و ایمان  متعارض با عقل شوریدند و بعضی عقل را پایین کشیدند تا ایمان بالا بماند و بعضی دیگر ایمان را به راه حفظ عقل مسخ نمودند تاجائیکه در کارزار رنسانس هم عقل به جزئی نگری رسید و هم ایمان برای روزهای یکشنبه ی کلیسا کنار گذاشته شد و فلسفه هم که مترادف با معنای علم بود به جرم عقب نگه داشتن علم وبی فایدگی آن در تصرف بر عالم طبیعت ، جای خود را به ریاضیات داد و علم تجربی متولد شد . انتزاع عقل به کلی و جزئی و خارج نمودن مسائلی که جز از طریق عقل کلی پاسخ نمی یافتند از فلسفه و سپردن آنها به اوهامی به نام روانشناسی و علم تجربی کاری بود که تنها از غرب بر می آمد با آن سیر تطور تاریخی .  پس ما کدام عقل را می خواهیم نقد کنیم  ؟

اگر در صدد نقد آن عقلی هستیم که کانت به نقد آن پرداخت که به همین عقل عرفی دنیای جدید می رسیم و اگر می خواهیم عقل عرفی دنیای جدید را نقد کنیم که دوباره بر می گردیم به همان مدرک کلیات در فلسفه با همان قضایای کلی که تحویلمان می داد و چیز زیادی در جامعه و تلازم عمل و نظر به ما نیاموخت  .

ما می خواهیم به نقد عقل محض بپردازیم ، چه آنکه در دامان فلاسفه پرورش یافت و چه اینکه تربیت شده ی عالمان علوم تجربی و ریاضیات است . عقل کلی هرچند در عالم تفکر اسلامی رنگی اسلامی به خود گرفت ولی آیا همان عقل ذکر شده در قرآن و احادیث است ؟ آیا به حکم ادبار و اقبال خالق خود لبیک می گوید ؟ یا اینکه باید برایش استدلال شود که چرا اقبال کند و چرا ادبار ؟ مساله ی ما با عقل جزوی نیست چرا که اساسا پاسخ به این سوال و سوالاتی از این دست از حوزه ی ادراک او خارج است ، عقل جزوی به مسایل کلی پاسخ نمی گوید ، صورت مساله را پاک می کند . نزاع همواره میان متکلمان اسلامی که خود را متعهد به دین می دانسته اند و فلاسفه اسلامی ، ما را در پاسخ به سوال مردد می کند ، ضمن اینکه پذیرش عقل کلی و نقد عقل جزوی نشانی است که رجعت به گذشته را به ما می نمایاند و البته این نکته روشن است که عقل جزوی نگر و تجربی جدید اگر به طور کل طرد شود ،‌ عقل فلسفی به این عاقبت دچار نخواهد شد و تنها در مرتبه ی ادراک جایگاهش تغییر خواهد یافت . اما همین تغییر مرتبه ، تحولی شگرف  در جهان بینی را محقق خواهد ساخت ؛ تحولی که فاصله اش از عالم نظر است تا  عالم عمل .

هرسوی شمع و مشعله ، هرسوی بانگ و مشغله

یک شب جهان حامله ، زاید جهان جاودان

۸۷/۰۷/۰۵
مصطفی عمانیان