...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

ساده گی

شنبه, ۲۶ دی ۱۳۸۸، ۰۹:۱۴ ب.ظ
چرا ساده و سرراست نمی رویم سراغ اصل مطلب ؟

راستش در مورد این سوال باید سه بحث را ازهم جدا کرد ، بحث اول اینکه منظور از ساده گی چیست ؟ بحث دوم اینکه اصل مطلب چیست و بحث سوم مربوط می شود به قابلیت بیان ساده ی اصول ، یعنی تا چه میزان می توان اصل مطلب را ساده بیان کرد .

در بحث اول باید گفت ساده گی تنها نمی تواند درزبان بیان شود بلکه پیش از زبان جهان بینی باید به خلوص و ساده گی مورد نظر رسیده باشد ؛ ما نمی توانیم تمام درونیاتمان را صاف و پوست کنده در معرض برخورد مخاطبین قرار دهیم مگر اینکه آن محتوای قابل بیان در درون خودمان بی غل و غش و خالص شده باشد ، و هرچقدر این خلوص مراتب بیشتری را به خود اختصاص دهد ، ساده گی مورد نظر بیشتر قابل انتقال خواهد بود . در مورد اینکه گفتم تنها زبان نمی تواند بار روان سازی مفاهیم را به دوش بگیرد مثالش همین مطلبی است که در حال مطالعه آن هستید ، گرچه از دایره ی کلمات محدودی که شاید معنایش برای همه قابل فهم باشد استفاده می کنم ولی مطمئنم که ساده گی مورد نظرم را در انتقال مفاهیم ذهنم نمی توانم منتقل کنم لذا از همین جاست که اگر می خواهیم بیان مفاهیم راحت تر صورت گیرد مجبوریم تا حدودی ساده گی بیان را کنار بگذاریم .

در حقیقت ساده گی می تواند نوعی از بیان باشد - البته فارغ از اینکه با چه شیوه ای مطرح شود مثلا چه در سخن ، چه در نوشتار و یا حتی در رفتار - که مبتنی بر فطریات است . فطرت فارغ از زمان و مکان وتاریخ در تمام انسانها مشترک است از همین رو وقتی می گوییم بیان قرآن بیان و زبان فطرت است منظور این است که " زبان قرآن مشترک است و این اشتراک در لغت نیست در فرهنگ است ، فرهنگ اگر به جغرافیا برگردد متفاوت است ، اگر به زبان برگردد متفاوت است ولی اگر به فطرت برگردد بین همه ی مردم در همه ی زمانها و مکانها مشترک است " (آیت الله جوادی آملی - تفسیر تسنیم ) . پس آنچه روشن شد اولاً منظور از ساده گی نه آن برداشت عامیانه ای است که مردم دارند ، مثلاً می گویند فلان شخص ساده است یعنی بی آلایش است . ثانیاً ساده گی ارتباط خاصی با خلوص به معنای مذهبی آن دارد یعنی اگر کسی خالص بود می تواند با فطرت مردم گفتگو کند و زبان و بیانش در نزد عارف و عامی با ارزش و روان و گیرا و جذاب باشد . مصداق بارزش حضرت روح الله (ره) است که همچون انبیای الهی و در شباهتی خاص با بیان قرآن ، آنچه را می گفت که ذائقه ی فطری انسانها می طلبید .

بحث دوم اینکه اصل مطلب چیست؟ را خیلی ساده - اما نه با خلوصی ناب - می گویم ؛ اصل خداست . هوالاول والاخر والظاهر والباطن و هو بکل شی علیم.

و بحث سوم اینکه تا چه اندازه می توان اصل مطلب را ساده - به معنایی که گفتیم - بیان کرد . در اینجا چند نکته قابل عرض است :

الف) خیلی از مسائلی که در کتب و اوراق به آنها پرداخته می شود فاصله ای زیاد با اصل دارند و به همان میزان از خلوص و ساده گی در بیان فاصله دارند

ب) دسته ای مسائل هستند که گرچه جزو اصول اساسی هستند ولیکن تا بخواهند به مرحله ای برسند که به دیگران منتقل شوند آنچنان در پیچیدگی ها ی زبانی احاطه می شوند که رسیدن به منظور اصلی نویسنده ، تفکر و تامل می طلبد البته هرچه نویسنده در بیان آن مطلب تفکر بیشتری خرج کند و حتی مراحلی را طی کند که مسئله ی مورد نظر را به طور شهودی تجربه کند ، نتیجه ی آن می تواند این باشد که مطلب ازخلوص و ساده گی بیشتری برخوردار باشد .

ج) دسته ای از مسائل اساساً ربطی به فطرت ندارند ، پس دور از انتظار نیست که پیچیده و نامفهوم باشند.

 *

 راستش ما اصل را گم کرده ایم                  
دیده را سرگرم مردم کرده ایم

 اصل ما اینجا و آنجایی نبود                       

یاد ما هو بود ، هرجایی نبود

ما یکی بودیم با یکتای خویش                     

ذره ای کم هم نبودیم ونه بیش

 *

وقتی پس از ذهن آغشته به مفاهیم انتزاعی وارد جامعه می شویم ؛ سوار اتوبوس می شویم ، به سرکار می رویم ، در سینما و مدرسه و مسجد و دانشگاه و پارک و خیلی جاهای دیگر با مردم هستیم و با آنها زندگی می کنیم و یا درست تر خودمان یکی از این همه آدمی هستیم که می آیند ، زندگی می کنند و می روند و خلاصه وقتی که روابط اجتماعی شکل می گیرد و باز برمی گردیم به عالم تفکر ، نمی توانیم ساده و سرراست برویم سراغ اصل مطلب !

 *

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست        
نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم

 

۸۸/۱۰/۲۶
مصطفی عمانیان