...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

درباره ی هیچ

يكشنبه, ۲۷ دی ۱۳۸۸، ۰۳:۳۵ ب.ظ

بسم الله

از هیچ شروع کردن مثل خدا شروع کردن است. بعضی ها گفته اند که خدا خلق الساعه کرد یعنی وجود را از عدم خلق کرد، گرچه این از نظر فلسفی محال باشد اما مگر محال چیست؟ محال هم لفظی است حامل یک یا چند معنا... و نکته اینکه هم لفظ و هم معنا مخلوق خدا هستند با این حساب فلاسفه شاید قبل از اینکه خدا را شناخته باشند به اندیشیدن رو آورده اند. اندیشه همراه با محدودیت هاست و از همین محدودیت و با همین محدودیت هاست که قوانین و چارچوب ها بیرون می آید و بعد از آن همراه با قدرت انتزاع و تفکیک و بعد... تعمیم؛ کلیّت ساخته می شود و چماقی می شود بر سر تاریخ و جامعه و افراد و من و تو... و این می شود جبر ِ تفکر و منطق در طول تاریخ.
یک طرف دیگر داستان هم البته جالب است... که هیچ وقت نبوده است که چیزی نبوده باشد و چون خدا خالق بالذات است اسماء خدا عین ذات او هستند و خالق بالذات هم، خلق کردن جزو لاینفک اوست لذا هیچ وقت نبوده است که چیزی نبوده باشد.. این تغیّرات ِ در تطّورات ِ حیات هم معلول جلوه ها و فیض های متفاوتند و الخ ...
و البته من حرفم این ها نیست یعنی نمی خواهم در محدوده ی فلسفه حرف بزنم چون نه چیزی را می خواهم اثبات کنم و نه چیزی را نفی کنم و نه حتی می خواهم چیزی را توصیف ِ عقلانی کنم. من می خواهم چند خط درباره ی یک حالت یا یک وضعیت تامل کنم. وضعیتی که یکی از پارادایم های اصلی حیاتِ ماست و ما چون در جبر منطقی ِ تاریخی ِ گیر افتاده ایم درباره ی «هیچ» اندیشیدن یا با «هیچ» هم زیستی کردن را به یاد نداریم.
درباره ی هیچ اندیشیدن را نمی شود در خودِ وضعیت هیچ سامان داد، حداقل من نمی توانم این کار را بکنم و اگر هم بتوانم حداقل با کلمه نمی توانم این کار را بکنم...
هیچ را می شود در روابط ِ اجتماعی پی گیری کرد، می توان در تجربه های کوچک و جزئی ِ زیستی یافت، می شود پس از نقطه هایی که معنا و معنویت به اوج می رسد دنبالش را گرفت و...
این تجربه های کوچک زیستی برای یافتن و رسیدن به نقطه ای که پس از اوج معنا امکان رسیدن به آن است میتواند تجربه هایی از جنسِ عشق باشد یا درد و رنج یا اضطرار یا هر چیزی از نوع ِ انضماماتِ روحی و وجودی انسان. این ها هستند که مساله تولید می کنند برای حیات؛ نه مسائلی از جنسِ ریاضیات یا فلسفه که با روش یا فلسفیدن به راه حل رسید و طرح ِ جامع داد و برنامه ریزی کرد و شروع و پایان ساخت بلکه مسئله های از جنس زندگی کردن... از جنس اینکه تا با آن ها زمان نگذرانی و در بُعد هایی که حکمِ میله های قفس را برای تو دارند طیّ نکنی برای رهایی این ابعاد و صورت ها و محدودیت ها استعدادی پیدا نمیکنی.
و در همه ی این احوال من به مساله ی قدرت و شکل گیری آن در حاکمیت و روابطی که طیِ آن با «من- ی» که از آن گفتم، درگیری و تقابل و همراهی و تضاد و داد و ستد شکل می گیرد؛ اشاره ای نمیکنم که همه ی اینها به توصیفِ وضعیت ِ من، سختی بیشتری می دهد و «من» را بسیار پیچیده تر و دست نیافتنی تر میکند و لاینحل تر می کند!


***
پس با عشق شروع می کنم؛ برای یافتن «هیچ»... که عشق آسان نمود اول ولی افتاد مشکل ها ... که عشق آنگونه که با سکسوالیته و جنسیّت مطرح می شود زمینه ی حیات ماست.. که عشق همراه با توصیفی محصور به ابعاد، لاجرم با سکس و جنسیّت نسبت دارد و تازه بعد از گسستن از این اوصاف به نظرم مفهومی نمی ماند که بخواهیم برایش نام بگذاریم و مظروفی نیست که در ظرفِ کلامی به نام عشق جای بگیرد و عاشقی باشد یا معشوقی.
این ما و منی جمله ز عقل است و عقال است
در خلوت مستان نه منی هست و نه مایی !
با طرحِ عشق هبوط می کنیم و در این هبوط از طریقی به جنسیت و سکس می رسیم و در آن می مانیم. چون تاریخ جنسیت را تابو کرد و دو جنسی بودن هستی را در سیطره ی ابعاد، ندید و تفکر و منطق و آگاهی و دانش و عقیده را در پناهِ این طرح و از پسِ این نگرش ساخت.. این روند کلّی حرکت تاریخ نسبت به جنسیّت است که حتی مذهبی به روشنی شیعه نتوانست این تابو را بشکند که برعکس متهم شد به زن بارگی و تضعیف حقوقِ زن و تحقیر انسانیّت و چه و چه.
اینجاست که من عشق را به همان تقدسی که در تاریخ برایش ساخته شده قبول می کنم اما در محدوده ی همین حیاتی که می بینم و از هیچ به عشق می رسم و از عشق به هیچ بر می گردم. گفته اند... خالدین فیها ابدا به عدم رفتن است و عذاب نبودن. نمی دانم اگر هیچ را به خواستِ عرفانی بر گردانم چه خواهد شد. اما هر چه است عشق واسطه ایست بین نیستی و هستی. عشق است که این شکاف را پر می کند و حتا هیچ را تا مرز معنا عروج می دهد.

۸۸/۱۰/۲۷
مصطفی عمانیان