...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

بود آیا که درِ میکده ها بگشایند؟...

سه شنبه, ۳۰ شهریور ۱۳۸۹، ۰۷:۱۷ ق.ظ

کتاب میخونم.. فیلم میبینم... مینویسم و شعر میگم...خیلی از دغدغه های مادی خیلی از آدما رو ندارم... از هفت دولتم آزادم... به خاطر همین رفقا بهم میگل فلانت خله...بعضی از دغدغه هایی که بعضیا ندارن رو دارم... به جز خانوادم یکی دو نفر هستن که خیلی دوسشون دارم ... عشق و دوست داشتنو تجربه کردم... چیزی که خیلیا فقط ادعا و اداشو دارن، به جان خودم من تجربه کردم... همه ی اینها خوشبختی های منه... اما همه ی اینها رو به یه تار موی گندیده ی شهادت هم نمیدم... می خوام زودتر برم... برام مهم نیست دربارم چی قضاوت میکنن... میگن تو چون خسته ای، چون به یاس و انسداد رسیدی میخوای با مرگ از این موقعیت فرار کنی... مهم نیست... رنج و سختی رو کتمان نمی کنم اما لذت هم می برم و روش لذت بردن رو هم بلدم... به اپیکوریسم رسیدم... شاید این خودش یه نوع انساد معنایی باشه و درخواست شهادت هم برای خروج از این وضعیت. اما دلیل نمیشه که لذت بردن از زندگی رو بلد نباشم... اگر به اندازه ی کافی لذت نمی برم هم دلیل دارم... میدونم که لذت بردن از زندگی اگر بیرون از خودت و در روابط باشه همیشه توش خودخواهی هایی هست و همین خودخواهی ها شاید کام اطرافیانت رو تلخ کنه
من با رنج خودآگاهی زندگی میکنم... چای میخورم.. سیگار میکشم... و روضه میرم و روضه ی آدم ها رو می بینیم... همه ی ما روضه هایی داریم... همه ی غربتی که بین همه ی انسانهاست یک جلوه از غربت ارباب در گودال قتلگاهه و شهادت یعنی تو از خودت معبری درست میکنی که آدم ها از روضه های شخصی خودشون به روضه ی حقیقی عالم یعنی کربلا برسند... و حقیقت روضه ی کربلا برای ما انسانها غیبت ِ انسان کامله... غیبت امام(ع)... چون تمام مصائبی که در تاریخ بر اهل بیت(ع) شد چکیدش در کربلا حضور داره... و این روضه ی ماست... غیبت... این که همه شده ایم یک مشت آدم عقده ای که کمبود محبت دارند و همه چیز برایمان سراب است گویا و هیچ چیز دیگر پرمان نمی کند... فیلم و کتاب و موسیقی و عبادت و درس و کار و زندگی و زن و بچه و ماشین و خونه و داشتن و نداشتن و سفر و .... هیچ... هیچ کدامشان پرمان نمیکند... انگار واقعن این غربت درونمان لانه کرده... ما غریبیم.. ما همه کمبود محبت داریم... ما یتیمیم... ما حسین(ع) می خواهیم... ما با پای خودمان هم نمی توانیم از این وضعیت بیرون بیاییم... ما حسین(ع) میخواهیم...
ارشدنا الی الطریق... یا اباعبدالله(ع)

۸۹/۰۶/۳۰
مصطفی عمانیان

نظرات  (۲)

کاش می پرسیدی از خود من که می دانم چرا ماندم؟؟؟
انسان با نخستین ذره
کوه با نخستین سنگ
و من
با نخستین نگاه تو
آغاز شدم...
تولدت مبارک عزیزم!
سلام به دوستان
این اولین کامنت من توی وبلاگ قشنگ شماست
امیدوارم بتونم از مطالبتون استفاده کنم

تقدیم با عشق:

عمرى گذشت و راه نبردم به کـوى دوست


مجلس تمــــــــام گشت و نـــــدیدیــم روى دوست


گــــلشن معطّــــــــر است سراپا ز بوى یار


گشتیم هــــرکجــــــــــــــا، نشنیدیــم بــوى دوست


هر جا که مى روى، ز رخ یار، روشن است


خفــــــــاش وار راه نبـــــــــــــردیـــم ســوى دوست


میخوارگـــــــــــانِ دلشده ساغـر گرفتـه اند


ما را نَـــــــمــى نصیب نشـــــد از سبـــــوى دوست


گوش مـــــــــــن و تــو، وصف رُخ یار نشنود


ورنــــــــه جهــــــــان نـــــــدارد جــز گفتگوى دوست


با عـــــــــاقلان بگو که: رُخ یار ظاهر است


کاوش بس است این همــــه، در جستجوى دوست


ســــــاقى ز دست یار به ما باده مى دهد


بـــــــر گیـــــر مى، تـــــو نیز ز دستِ نکـــوى دوست



غزلی از امام خمینی (ره)