...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

نامه ای به فرزندم

چهارشنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۳۹۱، ۰۷:۰۰ ق.ظ

بسم الله
درباره ی شناخت و سلوک همراه با نظری به جریان ها
 
فرزندم!
 تو دوران پر آشوبی را خواهی داشت پس برای اینکه در دل این آشوب به ثبات برسی و امن و یقین و آرامش را نه فقط در دل خود بلکه در دلهای اطرافیانت نیز بپرورانی، نیاز داری که خوب گوش کنی چه حرفی باشد از پدرت، که تعلق و ربط و خون و محبت تو را بدان وابسته کرده است و چه از هر شخصی به جز من... 
ثبات جزیره ی دوردستی است که برای رسیدن به آن باید از طوفان ها و موج های سنگین و گرداب های صعب عبور کنی 
و من دوست دارم این نامه را نه به عنوان اینکه پدرت هستم بلکه به عنوان موجی که روح و ذهن تو میتواند در راه ثبات با آن مواجه شود بخوانی و بیاندیشی و فکر کنی و نقد بزنی.. با این یقین که پدرت هم در راه امن و امان و ثبات  همه ی آشوب ها را با خودش داشت حتی تا همین لحظه که دارد برای تو چند خط می نویسد
این را بدان که در این راه پرهیاهو به جز محبت و علاقه و شوقی که تو را به جزیره ی ثبات  می خواند هیچ چیز نمیتواند دستگیرت باشد.. حتی خودت ...و از همین جاست که ضرورت توکل و توسل را خواهی فهمید... در این نکته بیاندیش
 
فرزندم!
 دوران تو دوران عجیب و مبهمی است و این اعجاب و ابهام از موقعیت زندگی ات و مکتبت و جامعه ات و تاریخت بر می آید... نمیدانم تو کِی به این  اعجاب و ابهام خواهی رسید و آیا می رسی یا نه؟! که دعا میکنم پیش از اینکه همراه با این احوال، مسیرت را طی کنی حتی به خاطر یک نیکی پدرت که در دجله انداخت.. در بیابان هراس انگیز سلوک تو را از این احوال برهانند. اما با این همه من نگران توام.. نگران سطحیت هایی که میخواهند به خورد تو بدهند و میدانم تو اگر فرزند من باشی ذائقه ات نمیسازد به این غذاها.. چون پدر تو هم فرزند فطرت بود و همین بود که همه ی عمرش را در مسمومیتی گذراند که آشپزهای وطنی و غیر وطنی در طبخ غذاهایشان به او چشانده بودند.. مادبزرگ من که می شود مادر مادربزرگ تو همیشه اگر غذای یک دو روز مانده ای را می خواست به ما بدهد ماستی هم کنار سفره می گذاشت و یا بعد شربت آبلیمویی درست می کرد که نکند نوه هایش مسموم شوند.. حالا نمیدانم این شربت آبلیمو استعاره از شربت آبلیموهای ظهر عاشورا بود یا نه اما من همیشه به آن استعاره می گرفتمش ... فلینظر الی طعامه
 
نازنیم!
به من حق بده و بگذار که نگرانت باشم.. چون این نگرانی مسیر تکامل پدرت هم هست و اگر نه پدرت برای چه باید بجنگد؟ و برای چه باید اشک بریزد؟ و از چه باید خوف داشته باشد و به چیز باید رجا داشته باشد؟ خیلی از این ها با تو شکل می گیرد و برای تو و به انگیزه ی تو... 
تو در حقیقت امتداد و آینده ی منی  و من گرچه با گذشته انس دارم و در حال زندگی می کنم اما با امید به آینده زنده ام .. آینده ای روشن که امید دارم تو برای روشنی آن شمعی از وجود خودت روشن کنی.
 
تو باید با تاریخ و گذشته ات آشنا باشی خصوصاً تاریخ ِ آرمان و عقیده ات و تاریخ  معاصرت.. که تاثیری مستقیم بر روی حرکت و سرعت یا کندی آن دارد
در تاریخ معاصر بدون شک مهمترین پدیده ای که ذهن تو را به خودش مشغول خواهد کرد انقلاب اسلامی است... و تو هم اگر همچون پدرت انقلاب را یک پارادایم بگیری که در آن معنا تولید می شود و هویت ساخته می شود، پس خواه ناخواه نسبت به آن متعهد می شوی و در حقیقت این تعهد تو به انقلاب تعهد و یادآوری عهدی است که با خودت داری... اما این را بدان که همین انقلاب هم به گفته ی رهبرش خوف آن بوده و است که دچار انحراف شود .. پدرت در دورانی دارد برای تو می نویسد که که این نشانه ها دارند آهسته آهسته خودنمایی می کنند و آنقدر سهمگین هستند که حتی وابستگان خالص آن را هم دچار کج فهمی و اصطکاک کرده است...و اگر من دارم برای تو می نویسم یکی از مهمترین دلایلش آن است که خوف این را دارم که به تو و هم نسلانت تنها پوسته ای از این انقلاب برسد...و شما در جهان معنا زده و بی هویت، بی سامان بمانید و دوباره روزها بگذرد و سالها بیاید و برود و جهل ها مرکب شوند و خون ها به دل شود و... نمی دانم... الخیر فی ما وقع
فقط چند نکته به تو متذکر می شوم برای اینکه هم بتوانی انقلاب را به حقیقت فهم کنی و هم از آن بهره ببری.  البته پدرت درباره ی فهم خودش از انقلاب که همراه با روضه است و اشک و عشق و محبت و شور و زیبایی چیزهایی نوشته است که امیدوارم برای خواندن آنها حوصله و انگیزه داشته باشی. فقط خلاصه برایت بگویم که انقلاب یعنی دگرگونی یعنی:    "هر نفس نو می شود دنیا و ما.... بی خبر از نو شدن اندر بقا"    تو اگر انقلاب اسلامی را فقط در حد یک ساختار سیاسی خلاصه کنی به انقلاب جفا کرده ای. همچون خیلی ها که این کار را کرده اند و می کنند.. چون این انقلاب را کسی پی ریزی کرد که شرح دعای سحر را در 23 سالگی اش نوشته... کسی که اسرارالصلوه را در 27 سالگی اش چشید و ... تو نمیتوانی انقلاب را بشناسی مگر اینکه پیش از آن و فارغ از هیاهوها و حرف ها و مرزبندی ها سراغ امام خمینی(ره) بروی و اصلن ببینی با فهم او از جهان هستی میتوانی همزبان شوی یا نه؟!.. بعد بروی سراغ دیوان شعرش، ببینی میفهمی وقتی میگوید
ما را رها کنید در این رنج بی حساب
با قلب پاره پاره و با سـینه ای کباب
عمری گذشت در غم هجران روی دوست
مرغم درون آتش و ماهـــی بــــــرون آب
حالی نشد نصیبم از این رنج و زندگی
پیری رسید غرق بطالت پس از شباب
از درس و بحث و مدرسه ام حاصلی نشد
کی می توان رسید به دریا از این سراب
هرچـــه فراگرفتم و هرچـــه ورق زدم
چیزی نبود غیر حجابی پس از حجاب
هان ای عزیز فصل جوانی به هوش باش
در پیری از تو هیچ نیاید به غیر خـــواب
این جاهلان کــــه دعوی ارشاد مـــی کنند
در خرقه شان به غیر "منم" تحفه ای میاب
ما عیب ونقص خویش و کمال و جمال غیر
پنهان نمـــوده ایم چو پیــــــری پس خضاب
دم بر نیار و دفتر بیهوده پاره کن
تا کی کلام بیهده گفتار ناصواب
 
حالا بعد از آنست که نسبتی با انقلاب پیدا می کنی...در حقیقت همیشه دنبال این باش هرچیزی را از سرچشمه ها بگیری مخصوصن در دوران ما که رسانه ها شده اند حجاب ِ حقیقت ها ... وقتی رهبر تو می گوید : «من استالین نیستم که بنشینم یک سری حرف بزنم٬ بعد عده های را بیاورم آنها را تئوریزه کنند»
بعد حتی رسانه ی وابسته به ایشان این مطلب را حذف میکند، یعنی تو در زمانه ای زیست میکنی که رسانه های مربوط به قدرت دارند میدان داری میکنند و همین رسانه ها هستند که همراه با افراط و تفریط خود، رهبر تو را تبدیل میکنند به یک دیکتاتور و انقلاب تو را تبدیل می کنند به یک سیستم ناکارامد و شعارزده.
اما مهمترین توصیه ی من این است که اگر میخواهی انقلابی بمانی تا جایی که میتوانی سعی کن وارد نهاد های انقلابی نشوی.. در یک اصل کلی اگر میخواهی به یک ارزش پایبند باشی آن ارزش را زمینه ی ارتزاقت قرار نده.. وجهه ی روحانیت از آن موقع تخفیف پیدا کرد که دین را وسیله ی نان درآوردن کرد.. خوب یا بد... در مثالی کلی تر حتی شوروی سابق زمانی از هم فروپاشید که ایدئولوژی سوسیالیزم شده بود منبع درآمد حزب حاکم.. آرمان و عقیده جنسش امری دنیایی نیست و تو نمیتوانی و نباید از راه آنها نان بخوری.  البته ورود به نهادهای انقلابی امراض روحی دیگری را هم همراه خود دارد که فقط با ورود به آن محیط میتوانی تجربه اش کنی. امیدورام به این تجربه ها نرسی
 
 
فرزند عزیزم!
من نمیگویم اینگونه تاریخ ها را نخوان
بلکه بر عکس، تو را دعوت میکنم که همه چیز را بخوانی مخصوصن درباره ی وقایعی که نقاط عطف تاریخ جامعه ی تو هستند.. اما  این را بدان که تاریخ نوشته ی انگیزش ها و گرایش هاست... تو اگر میخواهی این تاریخ را بخوانی باید جریانهای انگیزش ساز این تاریخ را بشناسی .. باید نظام مفهومی این دوره را درک کنی .. باید خود را در همان زیست محیط ببینی تا بتوانی نسبت به نتایج آن، حرکتی بی دغدغه تر داشته باشی. من امیدوارم حداقل فهم خودم را از زیستن در چنین محیطی برای تو بتوانم بگویم تا کمی از حقی که تو بر گردن من داری ادا شود. چون فکر میکنم دوره ی فوق العاده مهمی است... به گفته ی رهبر حکیم تو و من ... .. این دوره، دوره ی یک انتقال و سنتز تاریخی است. و من برای تو خواهم گفت که اصحاب قدرت در نقاب سیاست و دین چگونه می خواهند این انتقال را به سمت هواهای خود تغییر دهند و در این راه چگونه مفهوم ساخته اند و پارادایم تولید کرده اند و اصول ساخته اند تا مردم را مطمئن کنند که گرایش هایشان به سمت اصول است!! 
البته من دعا میکنم تو و دوستان هم نسل تو زمانی به خودآگاهی برسید که جامعه و تاریخ شما به سلم و سلامت این دوران را گذرانده باشد. و دوران سیاست مداران قدرت طلب که در کسوت دین و توجیهات و تئوری سازی های تئوریسین هایشان از هیچ ظلمی دریغ نکردند به سر آمده باشد.. و اگر اینگونه نبود همه ی همّ و غمّ خود را برای مبارزه با این جریان ها صرف کن که فرمودند.. الملک یبقی مع الکفر و لایبقی مع الظلم..
 
 میوه ی دلم
پدر تو در دورانی زندگی می کرد که در تریبون های رسمی و غیر رسمی نظریه های پایان تاریخی مطرح می شد و جمهوری اسلامی را پرچم دار این سیر میدانستند... من البته در یک نگاه جامع و فلسفه ی تاریخی این اعتقاد را به انقلاب اسلامی داشتم اما قبل تر با جریان ها هم آشنا شده بودم. می توانستم کدهایی را از اخبار و احوال دریافت کنم و بفهمم که جریان ها چگونه ساخته می شوند. مساله ی مهدویت در طول تاریخ شیعه همواره بحث مهمی بوده است و از همین زاویه، مورد طمع مدیریت کفر بوده است.. کفار می دانستند از کجا می توانند مسلمین را به غفلت و بازی بگیرند و با ساختن "اصول نما"هایی آنها را در راه سیر و حرکت به سمت اصول نشان دهند. همین ها حتی تئوری های عجیب و غریبی همچون "کفر مردم را در آوردن از وظایف منتظران در دوران غیبت است" را مطرح کردند و با همین حرف ها آنچنان شکافی بین مردم ایجاد کردند که حتی برادر حسّ برادر کشی داشته باشد. حتمن دوست دارم در این باره جهد و کوشش کنی . تاریخ مفهوم مهدویت را بخوانی و درباره ی حقیقت وجودی امام عصر(عج) و مساله ی ظهور مطالعه کنی .
 
امید من....
سعی خودت را بکن هر روز آیت الکرسی را بخوانی یا حداقل مفاهیم آن را از ذهنت بگذرانی و بعد از آن به جریان نور و ظلمت ایمان بیاوری و به اولیاالله و اولیای طاغوت... آیت الکرسی در حقیقت سیر تاریخی فطرت توست و تو اگر میخواهی بر فطرت بمانی باید این تزاحم و درگیری را در تاریخ بپذیری  ..  و بدان که "صلح کلی" را که عرفا می گویند قبل از عبور از این وادی و صف و قتال و درگیری هجو و بیهوده است... مگر می شود این درگیری ها را نفی کرد... چیزی را که تو حضوراً در خودت احساس و ادارک میکنی ... تو میبینی که نفست مجموعه ای از تناقض هاست .. مجموعه ای از این کشش هاست.. و تو دائماً در قبض و بسط و آمد و شدی...
هر لحظه کهنه می رود و تازه می رسد
اینجا چقدر امد و رفت جدید هست
تو همچون یک موج بالا و پایین داری .. گاهی به تاریکی می رسی و گاهی به نور... گاهی خوف داری .. گاهی رجا.. تو این همه را وجداناً و فطرتاً درک میکنی پس اگر دم از صلح ِکل بزنی(قبل از عبور از وادی صف و قتال) مقصد خودت را دور میکنی و خودت را گول میزنی و خودت، خودت را سرگرم میکنی.. حالا همین درگیری نه فقط در تو به عنوان یک فرد که در جامعه هم هست.. در تاریخ هم هست.. حتی در تکوین و ابتدای تکوّن و شکل گیری هستی هم این معنا و حقیقت وجود دارد و اگر میبینی که خدای تو در اموری تو را به پرهیز دعوت می کند و در اموری تو را تشویق میکند همه ی اینها ریشه ی تکوینی دارند حتی مکروهات و مستحبات هم  همچون محرمات و واجبات علل تکوینی دارند...  حالا شاید در ذهنت این سوال ایجاد شود که  آن نقطه ی سلم و امن و امان و وحدت کجاست؟ 
بالاتر از عالم خلق...  در این باره اندیشه کن
من به صلح کل ایمان دارم اما پس از عبور از وادی عاشورا (السلام علیک یا رحمه الله الواسعه) و کسی که وارد عاشورا می شود باید اینقدر این درگیری ها را در وجود خودش حل کرده باشد که بتواند در آن صحنه ی عظیم نقش ایفا کند.. برای خودش و برای جامعه و حتی تاریخ .. این ها همه در امتداد و طول هم هستند.
امیدوارم به درک این نکته برسی که همه ی رنج های بشریّت جلوه های غربت اباعبدالله در گودال قتلگاهست و با این نگاه و بینش اگر برای کودک دستفروشی یا بی خانمانی یا فقیری یا آبرو رفته ای یا یتیمی یا داغداری یا رنج دیده ای از هر قماش اشک میریزی در حقیقت اشک هایی است که داری برای روضه میریزی همچون همان روایت امام رضا (ع) که فرمود ان کنت باکیا لشی فبک علی الحسین علیه السلام...  و اینکونه زندگی ات با رنج و غم و درد ِ مردم گره می خورد و هم اینکه در مسیر سلوک خودت همراه با این ابتلائات قدم بر میداری و سیر میکنی تا جایی که دلت آماده ی این شود که داغ ابتلائات اولیای خدا را بپذیرد .
 
همه ی وجودم
تو را تشویق میکنم به مطالعه ی کتبی که در شناخت تو از مکتبت و آرمانت و هدفت و معنایت یاریت میکنند.. البته پس از اینکه وجود خودت را به سرچشمه ها رساندی و با قرآن و نهج البلاغه و صحیفه سجادیه و اصول کافی و بحار و کامل الزیارات و مفاتیح الجنان  آشنا شدی و فهمیدی که این کتاب ها کتاب هایی نیستند برای یک بار خواندن.. اینها کتابهایی هستند برای انس و برای لذت و برای عشق بازی ...  اما در مطالعه کتب دینی بسیارند کسانی که کاتالیزرو حقایق شده اند و مطلب نوشته اند و دست به تفسیر و تاویل زده اند... اما تو سراغ کتاب آنهایی برو که عدل را در سیره ی عملی و نظری خود نشان داده اند.. سراغ علامه ها برو نه "علامه نماها" و "علامه های ساختگی"... و بعد هم بدان همه ی این بزرگان هر چقدر هم علامه باشند باز نمیتوانند به تو بصیرت و بینش بدهند که بصیرت امری جوششی است و از درون تو باید برون تراود نه اینکه آن را بخواهند به تو تزریق کنند و ذهنت را با مفاهیم و تئوری هایی که به کام اصحاب انتقال(که در بالا به آن اشاره ای داشتم)  است آب ببندند
 
عزیزم
امیدوارم تو نیز در دوران خودت از نعمت وجود رهبری حکیم بهره مند باشی و با تلاشت برای رعایت حد اعتدال، شان او را در خود و جامعه ات حفظ کنی که رهبران بزرگ را همیشه اطرافیان و طرافدارن کوچک و خوار .. کوچک نمایانده اند... البته کسی همچون امیرالمومنین علیه السلام آنقدر نور دارد که هر ظلمت و تاریکی و سایه ای را که اطرافش باشد حقیقت وجودی او را نمیتواند تحت تاثیر قرار بدهد... اما انسان های بزرگ خوف آن هست که در حجاب اطرافیان محجوب شوند تا جایی که حتی مردم جامعه هم درکی از بزرگی آنها نداشته باشند
 
فرزندم.. 
پدر تو در جوانی آنقدر کم حوصله شده است که همین چند خط خسته اش کند و اگر شوق تو و دوستان تو و کسانی که می توانند از تو بهره بگیرند، نبود.. همینقدر هم نبود
این قصور را بر من ببخش..  و در آخر فقط یک توصیه به تو میکنم و دوست دارم تا وقتی نفس داری این را در لحظه هایت تکرار کنی ... علیک بالروضه
 
 
 
تا آنکه در کنار خدا هم نشین شویم...
همین …والعاقبه للمتقین
پدر گناهکار و عاصی تو
مصطفی عمانیان
91/10/09  که گفته اند روز بصیرت.. تو به تقویم ها اعتماد نکن... خودت مطالعه کن و اندیشه.
 
 
پ.ن 1 : علت نگارش این نامه مشاهدات دوست خوب ِ من+حسین عباسی فر  بود و اصلاحاتی که به نظرم تاریخ نیاز داشت... تاریخی که من هم آن را تجربه کرده ام اما از نقطه نظری دیگر ... در سیری که خودم داشته ام... همراه با همه ی قبض و بسط هایم و فراز و فرودهایم.
پ.ن 2 : شاید بنده هم مشاهدات و نامه نگاریهایم را در جریان فتنه 88 منتشر کنم.. مثلن اینکه عاشورای 88 پلس امنیت من را گرفت و خودم به چشم خودم دیدم فتنه از کجا دارد آب میخورد و رسانه ی ملی و غیره دارند چه می سازند. البته قبل تر از آن هم می دانستم حتی از سال 84... اما خوب شاید آن روز به عینه دیدم. یا طرح سه شنبه هایی که در همه اش به عنوان نیروی آزاد میچرخیدم و مشاهداتم را جمع آوری می کردم و دوست داشتم بفهمم چه اتفاقی دارد می افتد و ما چه بلایی داریم سر انقلاب می آوریم ولی نفهمیدم ... و یا چند نامه ای که نوشتم به بزرگترها .. یکی اش برای سردار فضلی بود در اعتراض به تدابیر نیروهای به اصطلاح مردمی که بیشتر بوی خرابکاری می داد برای تخریب و دوگانه کردن فضا و کربلا سازی ِ کاریکاتورگونه که البته تقیّه کردم و این نامه را نرساندم دست ایشان. به نظرم شاید به ذائقه ی رفقایم خوش نیاید این حرف ها، البته اگر ما را رفیق بدانند
البته شاید هم به ذائقه ی بعضی ها که نباید خوش آید... واقعن نمی دانم ... فقط میدانم تا دوباره انتخابات نشده و موج جدید نفاق پیچیده ای شروع نشده باید حرفم را بزنم و بعد از آن در این وضعیت ترجیح میدهم عوق بزنم و بالا بیاورم.. شاید حالم بهتر شد...
۹۱/۰۲/۲۰
مصطفی عمانیان