...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

مهاجر

يكشنبه, ۲۸ خرداد ۱۳۹۱، ۱۱:۱۶ ق.ظ

هبوط

سروصدایی می آمد و او هنوز نمی دانست از کجا و چه و چرا؟

آرامشی بود قبل از آن .

اما انگار نخواسته بودند . انگار باید تحمل می کردند و می چشیدند و می فهمیدند که همان جا خوب بود.

همان جا!!

گفت: بروید... و او هم به پای آن ها سوخت!

کثرت

خیلی گذشت ...

از کثرت خسته شده بود. هر چه را دنبال می کرد امتدادی برایش متصور نبود.

پیش فرض هایش با آنچه که می دید نمی خواندند. حتی اصل ها و متن ها را می دید که در هجوم حاشیه ها

کم رنگ .نه. بی رنگ شده اند.

استخاره ای می کند و می کَنَد از این جا... با ذهنیاتش. با داشته هایش. با نداشته هایش.

با خستگی هایش و با امید ها و ترس هایش.

باید می رفت!!!

او برای این جا ساخته نشده بود.

بعثت

همه به او هجوم آوردند.

تا شروع کرد به رفتن، مجسمه ها به رجمش گرویدند

او در حرای تنهایی اش دوباره مخاطب شد؛

برخیز ای برگزیده، خداوند بار دیگر تو را برگزیده است

هجرت

او باید از خودش هجرت می کرد

حالا که برگزیده شده بود.

در خیابان های بی انتهای شهر که همه به بی راهه می رفتند...

او باید هجرت می کرد.

رجعت

گفت : هل اوفیت؟

دستانی چشمانش را روی هم نهاد تا دیگر نشانی نباشد که این راه بی نشانی است.

گویا زمزمه ای در گوشش می خواند که : انت امامی فی الجنه

گفتند: "رسیده ای به نهایت. به کربلای خودت"

...و الیه راجعون

۹۱/۰۳/۲۸
مصطفی عمانیان