...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

درباره ی سلوک...

جمعه, ۲۴ آذر ۱۳۹۱، ۱۱:۰۷ ق.ظ

- کاملن با نظر به فردیّت - شاید قابل استقراء به جمعیت!

اول با حس شروع شد... حس یعنی من از تجربه های زیستی و محیطی ام خوف و رجا دریافت می کردم... امید می گرفتم و نا امید می شدم... در تخیل به ترسیم دست می زدم با همان هایی که داشتم حسشان می کردم نه چیزی بیشتر.. این احساسات خرد کم کم به ایمان می رسید ...که رسید و ایمان را شکل داد یعنی حداقل برای من اینگونه بوده که تجمیع احساسات و برآیند احساساتی که نسبت به یک محیط داشتم گرایش و ایمان آمد و بعدتر این حس عمیق تر شد... 

۹۱/۰۹/۲۴
مصطفی عمانیان