...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

آزادی از قید ِ تعلّق!

يكشنبه, ۱۰ آذر ۱۳۹۲، ۱۲:۴۴ ب.ظ

هیچ کس تا به حال دو مرتبه در عمرش عاشق نشده... عشق دوم... عشق سوم... اینها بی معنی است. فقط رفت و آمد است . افت و خیز است. معاشرت می کنند و اسمش را می گذارند عشق!

...

از همین می ترسم. آدم به کسی یا چیزی عادت کند و آن وقت آن کس یا آن چیز قالش بگذارد!

خداحافظ گاری کوپر – رومن گاری


به زعم من چکیده ی صاف و پوست کنده ی خداحافظ گاری کوپر همین یک تیتر و دو نقل قولی است که نوشتم. عشق و آرمان و مبارزه و آزادی به ضمیمه ی خستگی مفرط و بی قیدی! همه ی اینها لنی - شخصیت اصلی داستان - را از اوج کوه های پر برف به متن اجتماع نزول می دهد. جوهره ی مدرنیته از کانال همین شخصیت های بحران زده ی پست مدرن نشت کرده. اما هنوز هم آنچه عمومیت دارد همان سطحیات و روزمرگی هایی ست که در جریان مدرنیسم شکل گرفته و لنی نمی خواهد در سطح باشد.

کار من بررسی تناسب آزادی از قیدِ تعلق لِنی با حریّتی است که می شناسم. فرهنگ عیّاری و پهلوانی که دل به دنیا و مافیها نمی دهد و از همه چیز می بُرد... اما از خلق نه... به هیچ چیز دل نمی دهد مگر اینکه نشانه ای از مقصد را در او یافته باشد. شاید خیلی دور باشد اما بی تامل لِنی را با پهلوان نصرتِ سریالِ " پهلوانان نمی میرند" می سنجم...

اولین جلوه های هویّت

 نمی دانم برای یک نوجوان دومِ راهنمایی چه چیزِ پهلوانان نمی میرند جذابیت داشت لکن هرچه بود ادبیات و نوع روایت و تماشای فرهنگِ پهلوانی روزگارِ قبل از تجددِ این سرزمین بسیاری از زمینه ها را برایم ساخت. یادم می آید چند هفته ای که تلویزیون مان سوخته بود، شب ها برای تماشای پهلوانان... می رفتیم خانه ی همسایه ی بالایی. پدرِ آن خانه آدمی اهلِ مطالعه و ادبیات بود - به گمانم معلم بود - و در همان چند قسمتی که با آنها به تماشای سریال نشستیم، اشارات و تنبیهاتش هنوز در ذهنم هست. توضیحِ این اولین اشاره ها و عُلقه هایی که به مددِ تماشای پهلوانان نمی میرند در روحم تنیدند، خیلی سخت است. حس و حالی که از یک تولد حکایت دارد. گره خورده به محیطِ زیستِ آن موقعم - اصفهان - و حال و احوالی که بی دغدغه و شلوغی در ذهنم نقش می بست. ماه رمضان. زمستان. برف. ماه محرم. پیراهن سیاه. زنجیر و علم و طبق و دوقل. عشق. ادبیات. فرهنگ پهلوانی...

چه می دانستم جمعیّت چیست؟ از کثرت چه می فهمیدم؟... هیچ... 

... حالا... گاری کوپر

حالا با عقلانیتِ معارض. با حس و حال های تازه. با این همه معنا! با هرچه که روزگاری به مرور، به سادگی در خیال و عقل و دل ما نقش بستند... با پر و پیمان شدن ادراکات و احساسات.

گفتی که حافظ این همه رنگ و خیال چیست / نقش غلط مبین که همان لوح ساده ایم... البت که این نسخه ی من است. اما روزگاری که دردها، دردهای وجودی بودند، نسخه ها چندان توفیری با هم نداشتند. حالا معترفم که لِنی شخصیت موثری بوده برایم. معترفم که جهانم به گستره ای رسیده که باید دردِ آزادی لِنی را هم فهم کنم. نه فقط دردِ پهلوان نصرت. که دردِ شیوع بی مروّتی و بی قیدی بود. حالا زمینه های پست مدرنیسم به ما هم رسیده. حتا با وجود دهه ی محرم و ماه رمضان. ما هم می توانیم شاهکار رومن گاری را بخوانیم و در عین حال آن را بفهمیم! حالا ساحتِ زیستیِ ما به لِنی نزدیک شده که می توانیم روایتش را بخوانیم و بفهمیم! 

غربزدگی دیگر یک خرده روایت محدود نیست. روایت کلانی است از شیوع همان چیزی است که پهلوان نصرت برایش می جنگید و سفارت روس و بریتانیا پشتش بودند. مرگِ فرهنگِ پهلوانی. فهمیدنِ لِنی و هم سخنی با رومن گاری یعنی غربزدگی. و نزدیک شدن تجربه های زیستی به هم، یعنی ویرانیِ فطرت. من از این بابت هم خوشحالم و هم دلگیر... خوشحالی ام از این بابت است که شاید حرّیتی که در طول تاریخ به نقطه ی عطف خودش - حضرت حربن یزید ریاحی(ره) - رسیده حالا در قامت آزادی از قیدِ تعلق بروز کرده. شاید این زبانِ مشترک انسان باشد. بی توجه به سرنوشت رومن گاری و شخصیت اش، لِنی. از این خوشحال می توانم باشم که شاید این فهمِ مشترک، به ریشه های خودش، به دردهای مشترک مان رجعت کند... و مرگ، درد مشترک همه ی ماست... بعد از عبور - در هر کجای هستی - اگر از ماهیآت بگذریم قصه چیست؟ جز خستگی و اضطرار و جز دردِ بی قراری و ناخودآگاهی چه دردی می توانیم داشت؟!...

اما دلگیرم از اینکه چرا ما نتوانستیم و نمی توانیم جهان را با فرهنگ غنی و پر بارخودمان هم راه و همسخن کنیم؟ جایی خوانده بودم کسانی می خواستند ملاصدرا را به هیدگر بشناسانند و هیدگر گفته بود دیگر سن من برای مطاله آثار ایشان بسیار بالاست، زبان عربی هم نمی دانم والخ...

از همزبانی گوته با حافظ که بگذریم... انتقال فرهنگ ما به غیرِ ما ساکن است. حتی مولانا و نظامی هم با مدد ترکیه و ارمنستان و یونسکو آن نیستند که باید. 

آنچه لِنی با من کرد اگر پهلوان نصرت با جوانی در غرب می کرد... 

هر سوی شمع و مشعله، هر سوی بانگ و مشغله

یک شب جهان حامله، زاید جهانِ جاودان...

۹۲/۰۹/۱۰
مصطفی عمانیان

نظرات  (۱)

۱۵ آذر ۹۲ ، ۰۷:۲۵ هوادار کوی او
عشق ها بازیچه اند
عاشقان دیوانه اند
عاشقان بازیگر این بازی طفلانه اند
عشق کو؟ عاشق کجاست؟ معشوق کیست؟
جنبش نفس است و عشقش خوانده اند