...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

متفکر امروزِ انقلاب اسلامی

چهارشنبه, ۲۰ آذر ۱۳۹۲، ۰۶:۲۰ ب.ظ

برای روزنامه ی تابناک

اگر شهید مطهری متفکری در شروع انقلاب اسلامی است همراه با اشاراتی به آینده و مسایل و مشکلات پیش روی اوائل نهضت، شیخ علی صفایی را شاید بتوان متفکر امروز انقلاب اسلامی و ادامه ی راه دانست. متفکرانی از این دست که همراه با انسجام و انتظام، طرحی ریخته باشند و مبنایی ساخته باشند و اصولی به دست داده باشند برای تفقه و تفکر و نقد و بررسی، انگشت شمارند و مرحوم علی صفایی قطعاً یکی از آن هاست.

نیاز به متفکری همچون مرحوم صفایی مخصوصاً در وضعیتی که اکنون در آن قرار گرفته ایم درد و رنج می طلبد. وضعیت اکنون انقلاب، دوران انتقال است، و این انتقال با ساختار تبلیغاتی و فرهنگی اکنون ما به سرانجام نخواهد رسید. گرچه "تناقض ها برای نسلی که بازیچه ی تضاد ها و تناقض هاست تازگی ندارد " اما آنجا که پای آرمان ها و اصولی در میان باشد که مبنای انقلاب بودند، این تناقض ها ویران گرند، چون به عقیده بر می گردند. و نسلی که با تناقض رشد کند و انبوهی از سوالات را (ونه شبهات را!) در خود انباشته کند، نه به حرکت می رسد، نه به سلوک. یادم می آید با دوستی درباره ی جمهوری و انقلاب گفتگو داشتیم. او از ساختارِ شبکه ای معرفت دینی و ولایت می گفت و آدم ها را مثل مهره در این سیستم می چید و از نقطه نظر او تا مدینه ی فاضله راه دور و درازی نبود. حتی گاهی فکر می کردی بهشتِ موعودِ انبیا و اولیا همین جاست که ما هستیم. بیشتر که حرف زد ردّ ایده های متفکرانِ رسمی در حرف هایش پیدا شد. من از شیخ علی برایش گفتم و درکی که باید از جامعه به مثابه ی فرد به فردِ مردم داشت. از اینکه اگر با جمعیت شروع کنی فردیّت ها را ذبح خواهی کرد و تمامِ اهداف و آرمان های دور و درازت در تبدیل امت ها و اجلشان رنگ می بازد. از اینکه چطور شیخ علی به من آموخت بدونِ درکِ نسبت ها و نسبیت ها حرف زدن و عمل کردن برای اسلام، ظلم به اسلام است. او بود که مدام دم از تغییرِ فهمِ توده ها می زد و می گفت در راه حق نمی شود با پای باطل حرکت کرد. او بود که هم از ضرورتِ حرکت می گفت و در عینِ حال شدیدترین نقدها را در لفافه های خاصِ کلمات و جملاتش حتی به بزرگترین در راه رفته ها می زد. چه سید قطب باشد، چه سید جمال، چه مصدق و چه...، جالب اینکه دوستم در انتهای گفتگو وقتی بادش خوابیده بود از تناقض های سرشارِ جمهوی و انقلاب و آرمان و اقعیت می گفت و من داشتم قانعش می کردم که جورِ دیگر باید دید. جورِ دیگر باید خواند... 

اینکه انقلاب برای ادامه ی حیات خود باید با نسل چهارم و پنجمِ خود مفاهمه کند و اینکه زبان این نسل با زبان نسل اول و دوم و حتی نسل سوم متفاوت است و اینکه امروز مسائل جدیدی متولد شده اند و ... همه ی اینها ما را می ساند به زبان و بیانی دیگر برای مخاطبه با این نسل. زبانی که در قبض و بسطِ نشئت گرفته از تمدنی تکنولوژیک و حیاتی پر سرعت و بی جهت، بتواند ارتباط برقرار کند و مفاهیم را منتقل کند.

شیخ علی از بدیهیاتِ عام به معاد و نبوت و ولایت می رسد و اصول دین را با پراکندگی و تشتّت درگیرِ استدلال و براهینِ مابعد از حرکت نمی کند. ترجیع بندِ همه ی آثارِ او گذشتن از رفاه و امن و حتی آزادی و عدالت است و با همین تکرار، در وجوهِ مختلف اساسِ سلوکِ جمعی جماعتِ حزب اللهی و آرمان خواه را به بادِ نقد می گیرد. از ضرورت و ناچاریِ حرکت آغاز می کند و با طرحِ تمامِ کاستی ها به اضطرارِ به حجت می رسد. مساله ای که هر کس قدمی در بابِ معارف زده باشد با تضادِ علم و عمل به آن خواهد رسید. او دادِ جمع و جمعیت و آرمان به سر نمی دهد اما با توجه به جامعه فردیّت های ما را برای حرکت در مسیری که تفکر انقلاب اسلامی طرح ریزی کرده است، می سازد. رعایتِ حدود و در نظر گرفتن قبض و بسطِ روح های متحیر و آدم های به هر سو رفته و متکثّر و متشّتت، ناخودآگاه نقدی اساسی است به جریان فکری و تصلب و جمودی که بر متفکران و ساختارهای داعیه دار انقلاب سایه انداخته و حقیقت گرایی را بزرگترین حجابِ حقیقت کرده است. نظری به کتاب های درس هایی از انقلاب و از معرفت دینی تا حکومت دینی این نکات را برای ما مطرح می کند.  

مساله ی امروز ما در روش انتقال معارف است و نگاهی که با تعریف ها و دسته بندی ها و تزریق مفاهیم و اصول می خواهد نسلی را رو به راه کند غافل از اینکه "کسی که این سه اصل را (میزان و کتاب و بینات) را داشته باشد گرفتار برخورد های سازمانی و حزبی و یا مرشد و مراد نمی شود؛ حتی با بصیرت دیگران، خودش را کور نمی سازد؛ که انسان از کارش به اندازه بصیرتش بهره می برد. آن ها که این سه اصل را نفهمیدند اگر به لبّ لباب هم روی بیاورند، قشری هستند؛ این ها خود را تسلیم بصیرت کسانی کردند که اگر معصوم می بودند باز به این گونه رابطه راضی نمی شدند و بینات و کتاب و میزان را کنار نمی گذاشتند. این ها برای راحتی انتخاب و سرعت عمل به بهانه نجات از هلاکت از چشم خود دست کشیدند و از بصیرت چشم پوشیدند. در حالی که دید و فهم مراد یا سازمان و یا حزب نمی تواند جایگزین دید و و بصیرت و فهم من باشد." شیخ علی بت تراش نبود تا تفکر را به وادی مرید و مرادبازی بکشاند. بلکه تفکر و تعملِ او آزاده هایی می سازد که برای تغییراتِ اجتماعی اگر امیدی هست به آنهاست. آدم هایی که دائم چشم و گوش و قلبشان به فهم و تحلیل و دستوراتِ این و آن است، می مانند و می گندند و می گندانند. شیخ می دانست که حرکت دستوری نیست، بنابراین بر روی نیازها و انگیزه ها دست می گذاشت تا اگر نقبی هست به ریشه ها باشد. 

گویا خط انتقال معارف از همان ابتدای انقلاب با کج سلیقگی همراه بوده و بیش از اینکه بخواهد به سوال ها بپردازد به جواب های زرورق‌پیچ می پرداخت و بعد از آن بود که تازه برای جواب ها باید سوال می تراشید!. خود شیخ علی صفایی هم در وصیت نامه اش از این نگرش شکوه کرده بود که ..." بعدها ده‌ سؤال‌ کتبی‌ در رابطه‌ با «ولایت» و «انقلاب‌» و«جمهوری» ‌و «رهبر» و «جامعه‌ گذشته‌ ایران‌» و «حکومت‌ اسلامی‌» و «روح‌ یأس‌ نوشته‌ها» و «تکیه‌ بر احادیث‌ نداشتن‌ در نوشته‌ها» و «توضیح‌گذران‌ زندگی‌» و «بهترین‌ راه‌ خدمت‌ به‌ انقلاب‌»، از آقای‌ مکارم‌، به‌ من‌رسید؛ که‌ هم‌ سؤال‌ها و هم‌ جوابشان‌ ضمیمه‌ی‌ این‌ نوشته‌ هستند. و سپس‌مسائل‌ مسکوت‌ ماند. شاید آنها منتظر توبه‌نامه‌ی‌ من‌ بودند و من‌ هم‌ ناچارمنتظر شهامتشان‌، که‌ اگر نمی‌توانند به‌ اثبات‌ حرفی‌ بزنند و از اسلام‌ و اعتقاد طرف‌ دفاعی‌ بکنند. و اگر مجبورند که‌ احتیاط‌ کنند و جانب‌ آینده‌ را نگاه‌دارند، ولی‌ می‌توانند که‌ به‌ نفی‌ زبان‌ باز کنند و بگویند با این‌ مذاکرات‌ چه‌مشخص‌ شد؛ که‌ فلانی‌ مادّی‌ است‌ و یا مادّی‌ نیست‌، کافر است‌ و یا کافرنیست‌ و التقاطی‌ هست‌ و یا نیست‌."

حالا کم کم این خودِ نسل جدید است که دارد به سمتِ متفکرِ امروز انقلاب رو می آورد و حرف هایش را می خواند و می فهمد، که آن مبانی را در فطرتِ خود می بیند و حرکت را لازمه ی حیاتِ خود می داند ."کفر متحرک به اسلام می رسد ولی اسلام راکد،پدر بزرگ کفر است .سلمان ها در حالی که کافر بودند ،حرکتشان آنها را به رسول منتهی کرد و زبیرها در حالی که با رسول بودند ،رکودشان آنها را به کفر پیوند زد."

۹۲/۰۹/۲۰
مصطفی عمانیان