...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

از ازل بر حالِ ما می‌گرید استعدادِ ما

چهارشنبه, ۱۰ دی ۱۳۹۳، ۱۲:۴۷ ق.ظ

برای فصلنامه ی سیمرغ

موضوع
یک متن 2000 کلمه ای درباره ی یک رمان چندین هزار کلمه ای!


وضعیت
پشتِ میز ... چشم به مانیتور ... صفحه ی سفیدِ مایکروسافت کلمه(Word) ؛ در زاویه ی مستقیمِ دید، باز(Open)... با همراهیِ ده انگشتی که در وضعیتِ آماده باشند تا به محضِ دریافتِ دستور از مغز به صفحه-ی سفید میدانِ جنگِ کلمات و معانی هجوم ببرند(گرچه این منزاعه هماره به پیروزی معانی بر کلمات منتهی می شود و معانی کما فی السابق مکتوم می مانند و کلمات در بازی های زبانی حتی ما را از معنا دور تر می کنند!)... در حالت تامل درباره ی «از کجا شروع کردن» و «چطور شروع کردن»... کالری‌سوزترین مرحله‌ی نگارش یک متن، حتی برای آماتورهایی به مانند من، همین آغاز است که عموماً به وسواس و کلیشه گریزی و سعی بر نوگویی و چنگ انداختن به معنا هم منتهی می شود.


تقدیر
در ادامه ی وضعیت آماده باش بودم که دستِ دیگری هم آمد روی کی‌بورد و با یک دستمال جادویی و «ببخشید گفتنی آرام» به دقت فرآیند نظافت میزِ کارم را شروع کرد و ادامه داد و تمام کرد و من هم با جا به جایی اشیا و استکان چایی و کیف و خرت و پرت های روی میز و تمرکززدایی از متن توجه ام را به حاشیه دادم و کمی کمکش کردم؛ و ناخودآگاه یک ربط ذهنی بین آن لحظه و لحظه هایی شبیه آن که لامحاله آدم را با پرسش هایی هرچند جزیی اما جدی و قابل توجه مواجه می کند. چیزی از رمان را که در وجودم ته نشین شده بود به خاطر آوردم. «همه ی ما شاه یا ملکه به دنیا می آییم » و همین مهمترین بیماریِ تاریخی ماست که «محمدکاظم مزینانی» به شدّت زیبا و تاثیر گذار به ما گوشزد می کند. غرق شدن در انتزاعات و کلیات و عبور از همه ی جزئیات و تابلوی تقدیری که با سرانگشتِ هنرمند نقّاشِ ازل موبه مو و آن به آن طراحی شده و ما در پیچ و تاب شبه عقاید و ایدئولوژی ها و گنده گویی ها و فرهنگ و کار فرهنگی و ... از همه ی آن ها غافلیم و حتی وقتی یک نفر مثل مزینانی می خواهد بیماری تاریخیِ مان را به ما متذکر شود، آگاهانه بر او می شوریم تا او مجبور شود در مقام دفاع از خودش بگوید: « من کسی بودم که در سربازی جیره شاه را به نشانه اعتراض کوبیدم به زمین، من کسی بودم که سنگ برداشتم و به شیشه بانکی که می توانست به مردم وام مسکن بدهد، پرتاب کردم و آن را شکستم، با این حال شما در زمان نگارش رمان باید صادقانه عمل کنید و شخصیت هایتان را باورپذیر خلق کنید».
من به خودم فکر می کردم و به مجتبی که خیلی آرام و ساکت آمد میزم را پاک کرد و رفت تا شاید پنج دقیقه بعد یک استکان چای داغ هم برایم بیاورد تا من فکر کنم و بنویسم و همچنان غافل از او و امثالِ او درباره ی یک رمانِ انقلابی بنویسم تا مگر اینکه بعضی ها هم بخوانند و یک تاثیرکی بگذارد و شاید آمار کتابخوانی جامعه بالاتر هم برود یا مثلاً خدمتی به ادبیات انقلاب اسلامی هم بکنم( و مجتبی هنوز در حال زندگی کردن باشد) و من غرق در خود و کتاب ها و انتزاعات و فارغ از عالم و آدم و چسبیده به آرمان ها سِیر کنم و ...
و صفحه ی وُردی که کم کم داشت سیاه می شد و به 2000 کلمه می رسید و به انقلاب و به آرمان و به بیماری ای که یک بار دیگر محمد کاظم مزینانی به من متذکر شده بود و به تناسبات فرهنگ و اندیشه و سیاست و اقتصاد و ایدئولوژی در این مرز و بوم و تعاملاتی که باید با جزء جزء اطراف داشته باشند – که ندارند - تا واقعی و محسوس و قابل اندازه گیری شوند و مردمی باشند و غفلت هایی که هست به هزار و صد بهانه، از همین امثالِ مجتبی و...
امثالِ مجتبی و دردهایشان کجای حرف ها و گفته های فیلم ساز و رمان نویس و سیاست مدار و انقلابی و آرمان گرای ما هستند... اصلاً آدمی که دارد کار فرهنگی می کند – در هر شاخه ای - حواسش به دور و برش هست؟! یا غرق در سرابِ آینده و افق های دور دست، به بهانه ی تاریخ انگاری و مبارزه ی تاریخی در حجابِ رویاها و آرزوها، زمان را مُثله می کند. «به این نتیجه رسیده ای که زمان روی همه ی انسان ها یکسان تاثیر نمی گذارد و به همین علت است که بعضی ها بیشتر یا کمتر عمر می کنند یا زودتر و دیرتر پیر می شوند. در بدن هر کس ساعتی وجود دارد، با افق مخصوص به خودش؛ ساعتی ژنتیکی که به ارث می رسد... بعضی ها هم هستند که در زمان تصرف می کنند و در ساعت درون خودشان دست می برند. فقط بچه ها هستند که در فضای بی زمان زندگی می کنند.» (آه با شین - ص 192 و 193)
و چرا اینقدر آرمان گرایی های ما از واقع گرایی فاصله گرفته؟ رمانِ زیبای محمد کاظم مزینانی در بابِ این امور برای من حرف داشت؛ نه فارغ از جزئیات، که همراه با همین رنج ها و زیبایی ها قصه ای گفت از آرمانی که همواره پیچیده به رنج هاست.
قبل تر هم که در گوگل سرچ، نوشته بودم: « محمد کاظم مزینانی آه با شین»، بعضی نقدها برایم چندش آور بود. مثلاً آنچه که گویا یک انقلابی آرمان گرا که نگاه عمیقش تنها دور دست ها و افق ها را می بیند – آن هم بسیار معوج - و اصولاً این نزدیک ها را به حساب هم نمی آورد، توصیه فرموده بودند: « کاش به جای شاه برای 9 دی کتاب می نوشتند!!!». نقل قولِ این بلاگر عزیز تنها به این خاطر بود که می دانم طیف زیادی از آرمان گرایان اینگونه می سنجند و محک می زنند، خالی از لطف نیست و پاسخ خودِ جنابِ مزینانی برای این جماعت در خور توجه: «انگار به بیماری دوربینی دچار بود و فقط دورها را می دید؛ رویاها و آرزوهای دور، آرمان های دلپذیر، آرمان شهر خیالی، سرزمینی خالی از هرگونه زشتی ودنائت و فقر و مسکنت. در حالی که اطراف خودش را نمی توانست ببیند.» (آه با شین - ص 211)


خلاصه
ته تغاری یا مسعود سالاری یا سعید سالاری یا ... شاید هم بی نام؛ شازده ای که نسل پنجم فتحعلی شاه قاجار است. محصول کشت کاری های شاه قجری در یکی از سفرها. همانجا امتدا نسل و عمارتِ اربابی و برو بیا و ماجراهایی که باید خواند... همین ته تغاری یا ته دیگِ قجری! با دستِ تقدیر می شود یک انقلابی تمام عیار از نوع مارکسیست. مبارزه و زندان و انقلاب و ازدواج و دوباره زندان و فرزند... و اکنون.
قصه، مرور خاطرات شازده ی پنجم بر روی تخت بیمارستان است و رفت و آمدِ بین «حال» و «گذشته» و «گذشته‌ی گذشته». در «حال» سالاری است و همسرش بانو و پسرش کاوه و عروسش و نوه اش باران. در «گذشته» مسعود سالاری است و ورود به دانشگاه و مبارزه و انقلاب و زندان، تا ازدواج و در «گذشته ی گذشته» ته تغاری و خاطرات خانه ی پدرِ پدر بزرگ و آدم های جور واجوری که آنجا بودند و گاهی هم تعریف داستان هایی از گذشته های شخصیت هایی که در طول قصه می آیند و می روند. زمانِ روایت هم از یک قدمی به قدرت رسیدن رضاخان شروع می شود تا همین امروز که سکته کرده و بی حرکت افتاده گوشه ی خانه و پسرش کاوه - نسلِ ما دهه شصتی ها - معتاد و آسمان جُل و بی آرمان.


نقد
درباره ی داستان و شخصیت هایش قصد ندارم چیزی بنویسم؛ که باید رمان را دست گرفت و با روایتِ سه لایه ی مزینانی در حال، گذشته و گذشته ی گذشته همراه شد. مزینانی همراه با تغییراتی که در راوی داستان می دهد، در واقع در حس و حالِ خواننده هم دست می برد تا روایت یکنواخت، جریان چندبُعدیِ واقعیت را مختل نکند و خوانده تا حدّ بالایی به همه ی شخصیت ها نزدیک شود. او در طول روایت، در قبض و بسط بینِ آرمان و واقعیت، این دو را به هم نزدیک می کند.
آنچه در روایت بیرونی و مصاحبه ها و گفتگوها درباره ی «آه با شین»، توسط مزینانی مطرح می شود، اشاره به گسستِ نسل های معاصر تاریخِ ایران و تفاوت و اختلافات است. او که روایت را در طیّ پنج نسل خیلی ماهرانه به اکنون می رساند، به همان اندازه غیر منصفانه پنج نسل را به شکم و زیرِ شکم و مخدّرات و پوچی ها می بندد و تنها یک نسل را – که از قضا نسل خودشان ست – نسلی دارای هویّت می داند. همان نسلی که مبارزه کرد و انقلاب کرد و بعد هم جنگید. همان نسلی که تنها بارقه های هویتِ تاریخی ما را جلوه داد و تمام شد و رفت و حالا هم در برابر نسلِ ما که فرزندانِ آنهاییم علیل و زمین گیر است. حالا حتی نمی تواند آنقدر حرکت کند که یک سیلی درِ گوشِ فرزندش بزند. بعد از همه ی ریز بینی ها و محاسنی که به نظرم در این رمان بود. این انتها مرا غافلگیر کرد. این که با آن همه فراز و نشیب پایانِ محتومِ ما انسداد و فروبستگی باشد و ما دهه ی شصتی های هماره نشئه و بی آرمان در برابر بقایای تاریخِ مان که حالا علیل و زمین گیر است اینقدر بی اعتنا باشیم، هم غیر منصفانه بود، هم غافلگیر کننده. تعمیم دادن یک روایت به کلِ فضای جامعه و تحمیل کردن این نگاه به نویسنده، اگر در روایتِ بیرونیِ اثر یافت نمی شد حتماً سخنِ به حقی نبود. اما چه کنیم که ایشان خود، این سخن را گفته اند و اصولا رسالتِ نویسندگیِ شان را در بیانِ کشف و کراماتِ نسلِ خویش دانسته اند. « من متعلق به نسلی هستم که شاهد بیشترین و عمیق‌ترین تغییرات نسلی در دوران کودکی و نوجوانی خود بوده‌اند. نسلی که در گرانیگاه سنت و تجدیدنظر قرار داشتند. ما کسانی بودیم که در خانواده متکثر زندگی می‌کردیم. از زمره آخرین کسانی که از کوزه سفالی آب خوردند. زیر کرسی خواب دیدند. دچار عشق افلاطونی شدند. یا سودمندترین جیره غذایی را در مدرسه دریافت می‌کردند. ما شاهد جادوی جاری شدن آب زلال از شیر بودیم، یا پختن غذا با گاز، شسته شدن لباس به وسیله ماشینی که می‌خواست جای مادر یا کلفت را بگیرد، یا جادوی حضور جعبه‌ای به نام تلویزیون در کنج خانه و استخر شنا و اردوی رامسر و... من به عنوان یک نویسنده احساس می‌کردم بیشترین سوژه‌ها را برای نوشتن دارم. موقعیت بی‌بدیل نسل من، تکرارنشدنی است.»
و در روایت درونی؛ تمامِ راه ها را برای زایشِ نسلی چون نسلِ خود مسدود می کند و می نویسند: «ما زمین تا آسمان با این نسل فرق داشتیم. ما زندگی می کردیم تا بمیریم، این ها می میرند تا زندگی کنند. ما در عهد اطلاعات انجاری زندگی می کردیم، این ها در عصر انفجار اطلاعاتی نفس می کشند. برای نسل ما حتی خش خش یک رادیوی لامپی خیال انگیز بود... صدایی اثیری... بازمانده از انفجار بزرگ...ریز موجِ لحظه ی «کن فیکون»... نسلی که ما بودیم بیشتر با داشته هایمان روزگار می گذراندیم تا کاشته هامان. حکایت نسل ما حکایت سیمرغانی است که همواره در حال پرواز به کوه قاف بودند و چون فرصت جفت گیری نداشتند نسل¬شان منقرض شد. حکایت ما حکایت جغدهایی است که فقط در شب و روی خرابه ها می توانستند آواز بخوانند و با رفتن شب و آمدن خورشید از یادها رفتند.» (آه با شین - ص 346 و 347)
اما در همان روایت درونی چندی قبل تر که سروصدای انقلاب بلند می شود و زندان بانان مجبور می شوند زندانی ها را رها کنند و کار هم بلکل دستِ نسلِ آقای مزینانی این هاست! – اعم از آخوند و ملی مذهبی و چریک و ... - چند خطّ ما را به وجد آورده بود؛ چند خطی که حکایت از نگاهِ دقیق تر و منصفانه تر مزینانی به نسل خویش داشت.
«بلاخره قرار شد بیشتر افراد گروه آن ها آزاد شوند... جلوی زندان غلغله ی جمعیت بود... مردم آن ها را بوسه باران می کردند و به دوش می گرفتند. یاد یک از افسانه های هزار و یک شب افتاد که بارها در کودکی شنیده بود؛ حکایت جانور انسان نمایی که به بهانه ی عبور از رودخانه بر دوش مسافری سوار می شد و دیگر پایین نمی آمد.» (آه با شین - ص 306 و 307)
ما گرچه قدر دان آن نسلِ انقلابی و شهادت طلب هستیم، اما نه آن نسل خدا را شکر آن قدر علیل شده که بیفتد گوشه ی خانه به تماشای نشئه بازی های نسلِ ما و نه نسلِ ما این قدر بی درد و بی هویت است که تنها خیالات و اوهام دود کند. شکرِخدا تمامِ مناصب و مکاسب و مغاصب و قس علی هذا، در تصرّف همان نسلی ست که انقلاب کرد و جنگید. و البته قلیلیِ از شازده های امروزی که مع الاسف قروقاطیِ با نسلِ ما زیست می کند.
در پایان؛ وضعیتِ نسلِ ما هم من را یادِ همان افسانه ی هزار و یک شب می اندازد که جناب مزینانی از زبان ته تغاری نوشتند!
هیچ کس بر شمع در آتش زدن رحمی نکرد
از ازل بر حال ما می گرید استعدادِ ما - بیدل

بعدنوشت

بعد از انتشار این وجیزه در فصلنامه ی سیمرغ حوزه ی هنری، توفیقی دست داد که با آقای مزینانی در اتاقِ سیمرغ هم دود و سخن شدیم! هوش بی نظیرِ ایشان و تحلیل های دقیقشان در بابِ فرهنگ و اجتماع و سیاست، برقی از تحلیل های تاویلیِ باطنیه را داشت. مطلبِ حقیر را دربابِ رمانشان خوانده بودند. آن قدر دقیق که اشاره کردند کاوه اصولا دهه ی شصتی نبوده و تو درست متوجه نشدی که کاوه دهه ی هفتادی بوده. من گفتم با یک حساب سرانگشتی از حدودِ زمانیِ داستان و شخصیت ها، به نظرم امکان ندارد کاوه دهه هفتادی باشد. آقای مزینانی که دهه ی شصتی ها را اهلِ درد و شبیه نسلِ خودشان می دانست، با این دلیلِ متقن و مبرهن کاوه را دهه ی هفتادی می دانستند. گفتند: سیرِ اعتیادِ دهه ی شصتی ها و قبل تر از شیره و تریاک و .... تا رسیدن به مواد صنعتی بوده است و این دهه ی هفتادی ها هستند که یک دفعه از آخر شروع می کنند. این جهشِ ژنتیکیِ نشئه بازی به نظرم بهترین دلیل بود برای نمودنِ کاوه و نسلِ او. گرچه باز هم معتقدم کاوه نماینده ی نسلی است که زمان انقلاب و جنگ اتل متل بازی می کرد.

۹۳/۱۰/۱۰
مصطفی عمانیان