...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم...

جمعه, ۱۸ ارديبهشت ۱۳۹۴، ۰۵:۴۹ ب.ظ

برای فصلنامه ی سیمرغ

به باشگاهِ مشت­ زنی خوش اومدین...

«وقتی بی­ خوابی می ­گیری، هیچی برات واقعیت نداره.»... در اوجِ بی­خوابی واقعیت(ها) به نوعِ دیگری به سیستمِ ادراکیِ ما حمله می­ کنند، واقعیتی اهلی­ تر از آن­چه در اوجِ بیداری درک می­ کنیم. واقعیتی متمرکز... در عوضِ واقعیاتِ گسیخته ­ی وحشیِ بیداری ­ها، بی ­اراده در اختیارِ جبرِ تقدیر. خواب! فقط یک پلک برهم گذاشتن تا ورود به خیال... رویا... کابوس. واقعیت­ ها را خیالات ساختند و پشت­ بندش خیالات هم واقعیت­ها را... تسلسلِ هبوط...

به غرب خوش آمدید. به آمریکا (غربِ جدید، آلترناتیوِ روم). فرانسه (آلترناتیوِ یونان). ایتالیا (ترانسپورترِ غرب از یونان و روم به اروپا و آمریکا). آلمان (هگل، مارکس، نیچه).

واقعاً تایلر حق داشت به تاسف­ خوردن. این حجمِ فلسفیدنِ دو هزارساله برای یک نظامِ ساخت­یافته ­ی مصرفی تا رسیدن به اشباع و نیست ­انگاری؟! جانِ کلامِ «چاک پالانیک» (نویسنده­ ی رُمان) هم نقلِ همین معناست. اصلاً تایلر خودِ اوست که در کسوتِ «همزادِ انتزاعیِ راویِ داستان» ظهور کرده است.

 از به سُخره گرفتنِ علم(ساینس) برای جنون تا به جنون رساندن سیستم برای علم(معرفت). از ظاهر به باطن. از اجمال به تفصیل. یعنی از راه اندازی «فایت کلوب(باشگاه مشت ­زنی)» تا پروژه­ ی «مِیهِم»!

«وقتی تایلر(Tyler Durden) پروژه­ ی میهم را راه انداخت، گفت که هدف پروژه آدم ­های دیگری نیستند. تایلر برایش مهم نبود که به کسی آسیب می رساند یا نه! هدف تایلر این بود تا به تمام اعضای طرح بفهماند که آن­ها می­ توانند تاریخ را کنترل کنند. تک تک ما این قدرت را داریم که دنیا را در دست خودمان بگیریم. در باشگاه مشت­ زنی بود که تایلر پروژه­ ی میهم را ابداع کرد. نقصِ بزرگِ زیستن در جهانِ مدرن، زیادی کامل بودن است. با خود­زنیِ جسم و نفوذ در فرهنگ بود که ایده ­ی خودزنیِ روح و فروپاشیِ تمدن به ذهنِ تایلر آمد.

خلاصه­ ی رُمان این طور است که؛ تایلر دِردِن شخصیتِ المثنای انتزاعیِ راویِ داستان است. راوی، یک کارمندِ معمولیِ خسته از روابطِ بی هیجانِ منفعت­ طلبانه و بوروکراتیک است که شیزوفرنی دارد. هرچند او خودش است، ولی در اصل تایلر است. این نکته را در اواخرِ رمان شیرفهم می­ شویم. هیچ اسمی هم تا آخر از راوی داستان نیست. حالا یا گم­نام است یا بی­ نام!... تایلر بود که شیوه­ ی جنون در جامعه ­ی مصرف ­زده ­ی عُقلایی را به راوی آموخت و یک شب از او خواست تا با مُشتی محکم بر دهانش بکوبد و بعد از آن بود که نهضتِ مشت­زنیِ اصیل راه اندازی شد! تایلر بُعدِ بی ­پروای راوی ­ست. که هرچه می ­گوید را به انجام می­ رساند. به ایمانِ قلبی ­اش وفادار می ­ماند و بر همه ­ی واقعیتِ زندگیِ روزمره ­ی طراحی شده، می­ تازد.

باشگاه مشت ­زنی در سرتاسرِ آمریکای بی ­هویت و معنا­زده شعباتِ متعددی راه انداخت و تایلر (شخصیت المثنای راوی) باید برای سازماندهی به شوریدگی و جنونِ مُریدانش به همه ­ی آمریکا سفر می­ کرد. عصبانیتِ تایلر از این است که «نسلی از زنان و مردان جوان و قوی هستند که دوست دارند جانِ شان را فدای چیزی کنند. تبلیغات رسانه ها باعث شده این آدم ­ها دایم دنبال اتومبیل و لباس­ هایی باشند که اصلا نیازی به آن ها ندارند و چند نسل است که آدم­ ها شغل­ هایی دارند که از آن متنفرند و تنها دلیلی که وِل­شان نمی­ کنند، این است که بتوانند چیزهایی بخرند که به هیچ دردشان نمی خورد.»

«مارلا سینگر» هم چهره ­ی مونثِ این روایت - از آن جا که هر روایتِ انسانی از عالمِ معنا با جنسیّت گره خورده - در انجمن سرطانی­ ها با راوی آشنا می ­شود و رابطه ­اش را با تایلر ادامه می­ دهد، که اتفاقا او هم خسته است و مضطرّ. البته این دو (راوی و مارلا)، هیچ کدام هیچ چیزشان نیست، حضور در انجمنِ سرطانی ­ها هم مصداقِ بارز کم آوردن­شان در نزاع با واقعیتِ مصرفی است. پالانیک در مختصاتِ هندسیِ سلوکِ فضاییِ راوی و تایلر و مارلا، عشق را به عنوان نقطه ­ی بحرانیِ داستان، ترسیم می­ کند؛ «ما این جا یک جور مثلث عشقی ترتیب داده ایم. من تایلر را می خواهم، تایلر مارلا را و مارلا من را.»

 

اولین قانون باشگاه مشت­ زنی اینه که در مورد باشگاه مشت ­زنی با کسی حرفی نمی­ زنید

«تایلر یک شغل پیش­ خدمتی برایم پیدا می ­کند و بعد تفنگی در دهانم می­ چپاند و می­ گوید که اولین قدم برای رسیدن به جاودانگی، مُردن است.» این به ما تذکر می ­دهد که فصلِ مشترکِ همه­ ی تفکرات مرگ آگاهی ست. حتی فصلِ مشترک حکمتِ شرق و فلسفه ­ی غرب. تایلر هم به نظرم یک فیلسوفِ عملیِ بزرگ در حوزه­ ی آنگولاساکسون است. در همان پارادایمِ غرب و تاریخش دو دسته فیلسوف داریم؛ فیلسوفان نظری هم چون افلاطون و ارسطو و دکارت و کانت و هگل و... و فیلسوفانِ عملی مثلِ زوربای یونانی و لِنیِ گاری کوپر و تایلر دِردِن و...

تایلر فلسفه را زندگی می­ کرد. او فهمیده بود برای ساختنِ فرهنگِ اصیلِ نقصانیّت، باید بر فرهنگِ جعلیِ تکامل شورید و برای ماندگاری باید تمدن را ویران کرد! تایلر از همه ­ی پُست­ مدرن­ ها جلو می ­زند و در قلّه­ ی خود­زنیِ غربی می ­ایستد. تایلر آموزگارِ بزرگِ اندیشه­ ی عملی مبتنی بر زیستِ غربی ست. گرچه نظامِ بی ­رحمِ مدرنیته با بگیر و ببند و نظامِ حقوقی و مدنی ­اش اجازه­ ی تعیّن یافتنِ این سلوک را نمی ­دهد، اما شاعرانه زیستن و تخیّل، مفرِّ مضطرّین است، پیش از رسیدن به وادیِ قرار و ثبات. یعنی نابودی!  

تایلر برای جنون هم قانون وضع می ­کند و اولین قانونِ جنون، تقیّه است. تقیّه نقطه ­ی آغازینِ نهضت است. «نهضتِ جنون» یا «تایلریسم» هم، برای کادر­سازی و تعلیم و تربیت تا نابودکردنِ تمدن و پوچ کردنِ همه چیز، باید به صورتِ زیر­زمینی ادامه یابد. این است که باشگاه­ های مشت­ زنی به صورتِ شبانه در بارها و دیسکوها فعال می ­شوند. اما نباید اشتباه کرد. تایلر فیلسوف است. آن هم فیلسوفی عملی، حکیم نیست!

آبشخورِ جنونِ شرقی حکمتی ست که مجنون را از ظاهرِ اشیا تا باطن­شان عبور می­ دهد. آن­ها که با نقضِ اعتبارات و مشهوراتِ مردم انگشت ­نمایند که لَقَدْ خُولِطُوا... شهودِ معاد پیش از میعاد، عقل و هوش و حواس آن­ها را نارسا کرده است... لَقَدْ خَالَطَهُمْ أَمْرٌ عَظِیمٌ.  این حکمت، در عبور (از) و تقابل (با) مدرنیته و در مقاتله با جنودِ ساینتیفیتیک و تکنولوژیکِ غرب باید هم­چنان سرفصلِ نُسَخِ دردهای قومِ ما بماند و اگر نه؛ از نسخه­ ی تایلر گریزی نیست. نسخه ­ی تایلر: «آن وقت ها زندگی ام زیادی کامل بود و شاید باید همه چیزمان را خُرد می کردیم که بتوانیم آدم بهتری بشویم.»

ظنّ حقیر این است که تفکیک آرمان و واقعیت بتواند قومِ ما را از ابتلا به دردهایی که لا­محاله نسخه­ ی تایلر را می ­طلبند، نجات دهد... البته شاید!!... ابتلا به دردِ هویت و معنا که سراسرِ غرب را فراگرفته، لاجرم به خودزنیِ تاریخی می رسد. لاپوشانیِ رسانه­ ای و توّهم نجاتِ نوع انسان و تسخیرِ فضا و طرح­ های ژنتیکیِ جاودانگی و انقلاب در ذاتِ ماده و به اختیارگرفتنِ ابعاد و تکامل... همه ­ی این­ها حیطه ­ی نقایص را بسط می ­دهد و عاقبت، پروژه ­ی تایلر با اسمِ «میهم» یا طرح فروپاشیِ تمدن، رُخ می ­دهد. مشکل اصلیِ تایلر با ریشه ­های این «شجره­ ی اَبزورد» است.

«ما پی­ آمدِ جانبیِ نگرانی از نحوه ی زندگی هستیم!» و این نگرانی یعنی ایمان به موهوم بودنِ آزادی و برابری و جامعه ی مدنی و توسعه. بعد از آن با تبرِ مرگ ­آگاهیِ غربی به جانِ تنه ­ی تنومندِ شجره ­­ی ابزورد - که بی ریشه است البته! - می ­افتد؛ «فرهنگ ما جوری با مرگ برخورد می­ کند انگار مردن یک اتفاقِ اشتباهی است.» و با رجعت به اِگزیست، کورسوی امیدش روشن می ­شود. ترس و لرزی در وجودش نیست. چون حالا دیگر آرمان دارد. آرمانِ ویرانی و نابودی - که به فنای شرقی هم تقرّب می­ یابد. این­جاست که موعودِ عالم، حتی واقعیتِ موهومِ غربی را هم با نورِ حقیقتِ خویش شفاعت می­ کند و تاریخِ عصیان را در هم­ نهشتی با معنای هبوط، عروج می­ دهد و تایلر شعار می ­دهد و به انجام می ­رساند... «بدونِ درد، بدونِ مرگ، بدونِ قربانی، ما هیچ چیز نداشتیم»... أَیْنَ ابْنُ الْمُعْجِزَاتِ الْمَوْجُودَةِ؟!

اما درباره ی ما...؛ هنوز چیزهایی برای داشتن داریم. چیزهایی که در طرحِ جهانی سازی داشت از دست می­ رفت و انقلاب نگه­شان داشت. انقلاب اسلامی هویت ما را نگه ­داشت. گرچه سیستم و ساختارِ «اقتصاد و سیاست و فرهنگ» قهراً هویت­ زدا هستند، اما انقلاب با نقشه­ ی صدور و گسترش و گشوده داشتنِ بابِ جهاد، ماند و هنوز مانده است. ما هنوز در قبض و بسط بینِ جمهوری و انقلاب هستیم. این هر دو سیب ­های رسیده ­ای بودند که کنارِ هم نشستنِ­ شان در صندوقِ زمانِ اجتماعی روی­ِشان زَدِگی انداخت. انقلاب آرمان است و جمهوری واقعیت. اختلاط این دو ما را به همان راهی می­ برد که غرب رفت؛ نفیِ همه­ ی ایدئولوژی ­ها برای اثباتِ فرد و میان ­داری اش در حیاتِ دنیایی. شیوه­ ی جنون مندیِ شرقیِ شیعی ربطی به متدولوژی جنونِ پست ­مدرنیستی ندارد.

 ایده­ ی تایلر برای ما هم قابل پیش­ بینی است؛ اگر و تنها اگر به توسعه ادامه دهیم و بیّناتِ رشدِ از غیّ را نشناسیم و در ملغمه ­ی غرب و عقیده و شرق زیست کنیم. این اختلاط به فاسدشدن هر دو وجهِ نظامِ اجتماعی و تاریخیِ ما منتهی خواهد شد و انقلاب، جمهوری را فاسد می ­کند و جمهوری، انقلاب را. ظرف و مظروفِ این دو ماهیتا متفاوتند. غرب اگر به سخنِ دلِ به ستوه آمده­ اش از جامعه ­ی مصرفی گوش داده است، چون دیگر چیزی برای از دست دادن ندارد. اما شرقی که تاریخِ زهد و ریاضت و تقوا و جهاد در آن شکل می گیرد، چیزی برای به دست آوردن نخواهد داشت. آن چه را هم که در آینده می آید، پیش ­فروش کرده و فارغ از برنامه­ ریزیِ استبدادیِ معاش، سودای معاد دارد. مرگ ­آگاهیِ ما پیش از به دست آوردنِ دنیاست و مرگ­ آگاهیِ غربی­ها بعد از از دست دادنِ آن. فلسفه­ ی عملی­ تایلر هم موکّد همین معناست؛ «تو نمی دونی چه دردی داره وقتی همه چی رو از دست می­دیم، اون­ وقته که آزادیم تا هر کاری بکنیم... فقط بعد از این­که همه چیزت رو از دست دادی، می­تونی هرکاری دلت می­خواد بکنی.»

 

دومین قانون باشگاه مشت­زنی اینه که در مورد باشگاه مشت­زنی با کسی حرفی نمی­زنید

«دربان گفت: اگه ندونی که چی می­خوای، آخر­سر دور و برت پر می­شه از چیزایی که لازمِ شون نداری»... نظریه ­ی بی ­نظمی، فرضیه ­ی آشوب، تداخلِ ابعاد در مختضات مکان و زمان و روح. و قبل ­تر چرخشِ خیالیِ نظامِ کیهانیِ عالم از وضعیتِ خورشیدی به خاکی. تاویلی از هبوط و تقرّب به شجره ­ی ممنوعه ­ی علم و زورآزمایی با مُحکمه ­ی عَلَّمَ ­الاَسما. شروعِ آشفتگی و گسیختگی و فاصله گرفتنِ کلمات از معنا. صیرورتِ آدم از هست­انگاری به نیست ­انگاری. پروسه ­ی لو رفتنِ رازهای­ عالم برای آرایش نفس و ویرایشِ وحی! کشفِ واقع تا مرزِ ساختنِ واقعیتِ مجازی و دوباره کشف کردن و دوباره ساختن و... ویرانی!

حقیقت این است که غرب(گرچه حالا دیگر به این راحتی ها غرب را یک کل یکپارچه نمی گیرم اما...) نمی ­دانست از واقعیت چه می­ خواهد. یعنی از یک جایی به بعد اصلا نفهمید که نظامِ ارتباطیِ طبیعت و روح و زمان و مکان که شاکله­ ی واقعیت ­اند، چرا هستند و برای چه هستند و چگونه باید با آن هم ­صحبت شد. این شد به همه چیز تعرض کرد و به قصدِ رمز­گشایی، نظامِ متحّد هستی را در دایره ­ی ادراکِ خویش مشوّب ساخت.

 

سومین قانون باشگاه اینه که اگه یه نفر داد بزنه بسه یا از حال بره یا با دست به زمین بزنه، دعوا تمومه.

«در دوره ی نسلِ ما هیچ جنگ بزرگی اتفاق نیفتاده و هیچ رکودِ اقتصادیِ طولانی پیش نیامده. ولی ما یک جنگِ بزرگ بر سر روح داشتیم، ما یک انقلاب بزرگ علیه فرهنگ داشتیم، رکودِ بزرگ، زندگیِ ما است. روحِ مان است که راکد شده.»

اگر جنگِ ویتنام توانست هویّت ­سازی کند، جنگ­ های دیگر هم می ­توانستند. جنگِ افغانستان و عراق هم می ­توانست. به همین ترتیب جنبشِ وال­استریت هم می­ توانست. جنگ برای تمتعِ نفس، هماره محفوفِ شهوات و سختی ­ها و ترس­ هاست وَ جنگ برای آرمان - حتی اگر آن آرمان افقی در آسمان نداشته باشد - فارغ از این­ها. اگر جنگی اتفاق می ­افتاد و تایلر هم به عنوان سربازِ داوطلب راهی جبهه می ­شد، نهایتا به «اولیور استون» می ­رسید که با فیلمِ «متولد چهارم جولای - 1989» از جنگ برای کشوری بی آرمان ارزش ­زدایی کرد. همان بهتر که جنگی نیامد تا تایلر با فرهنگی مبارزه کند که به جز سکس و سرخوشی و مصرف و پرستشِ فرمول و ابزار، هیچ افقی نساخته است. فروپاشیِ کمونیست هم بعد از آن بود که آرمانِ جنگیدن برای برابری و خلق به بهره ­کشی از خلق مبدّل شد و مبارزان با استقرار در کانون­ های قدرت و ثروت، آرمان را به نان فروختند و فربه شدند. 

ما بعد از قطع نامه ی 598 و توهّم توسعه و نهضتِ سد­سازی به منظورِ جلوگیری از جاریِ شدن آب­های جاری - ناخودآگاه و جبراً - و  انسدادِ شریانِ تنفسی نسلی که در هوای مجاهدت زیسته بود، در مردابِ التقاطیم! ما حتی آن قدر نخوردیم که اشباع شویم و بفهمیم که جنگِ با آرمان چه بود تا فعالانه حسرتش را بخوریم، نه منفعلانه. انقلابی­ های اکنون تومنی سه ­زار با قبلی ­ها متفاوتند. بسیاری که در ماهیگیری از مرداب متبحّر شده­ اند، چرا بنا بگذارند بر جداییِ آرمان و واقعیت؟! لا­اقل واقعیت را که می ­توان آرمان­ زده کرد و کسبی داشت.

 

چهارمین قانون اینه که تُویِ هر دعوا فقط دو نفر میتونن باشن

«فلسفه زندگی مارلا که من بعدا فهمیدم این بود که ممکنه هر لحظه بمیره. تراژدی زندگیش این بود که هنوز نمرده.» نظامِ دو نفره­ ی زیستن که ما بینِ تُشَکِ دونفره تا تنهایی دو­نفره در نوسان است و واقعا از آن گریزی نیست. همه چیز جفت آفریده شده؛ از طبیعت تا کلمه تا معنا. از تفاسیرِ سطحیِ جنسیتی تا تاویلاتِ عمیقِ فصلی - که آن هم در تناسبی است که مذکر و مونث با هم برقرار می­ کنند - در همین بازه ­ی حیات رُخ می­ دهد.

تایلر با این شناخت از مارلا به فهمِ یک فاجعه­ ی «زیست - فلسفی» رسیده است. محیطِ زیست این­­ جهانیِ ما در تمامِ مراتب دو وجه دارد. در «آمدن» هر دو جنس شریک اند، ولیکن در «ماندن» و «رفتن» تقسیمِ کار صورت گرفته. زن، زندگی را به عهده می­ گیرد و مرد، مرگ را. تعدیل نظامِ هستی در همین تقسیم کار است. یکی باید متذّکر به زندگی باشد و دیگری رسولِ مرگ. از یاد بردن هرکدام از این ­ها ته­ مانده­ های معنی را هم خواهد برد. حتی در وجودِ منفرد نیز قبض و بسطِ بینِ ماندن و رفتن، درگیریِ مونث و مذکرِ درونی ست. تراژدیِ زندگی مارلا که نمُردن است، آشفته ­ترین تراژدی متصّور تا اکنون است. تراژدیِ زن، زندگی نکردن است. حالا که هم‎چون علم و تکنیک ابزار شده - ابزاری برای تمتّع کسانی که به مرگ نمی اندیشند- چاره ­ای جز آنیستال کردنِ خویش ندارد. تایلر به این می­ اندیشد که این درگیری را در خویش حل کند یا مساله­ ی تذکرِ به زندگی را به مونثِ دیگری تفویض کند؛ «من یک پسر سی ساله ­ام و هنوز نمی دانم آیا چاره ­ی کارم یک زن دیگر است یا نه؟!»... اما وقتی به مارلا می ­رسد، دوست ندارد وجهه ­ی زنده بودنِ حیات را در دامِ تراژدیِ مرگ ببیند... «چیزهای زیادی هست که ما دوست نداریم راجع به کسانی که عاشقِ شان هستیم، بدانیم». ما البت جنسیّت را تبدیل به بحران کردیم و بحران را نمی ­شود حل کرد. بحران را باید تا سطحِ «مساله» تنزّل داد و بعد با تعیین متغیّرها به پاسخی ثابت اما نسبی رسید.

 

قانون هفتم. یه مبارزه تا جایی ادامه پیدا می کنه که ادامه پیدامی کنه!!

«شاید خود­سازی جواب نباشد... شاید خود­ویران­گری جواب باشد». آیا جوابی مانده؟... چرخه­ ی سوال و جواب را که آکادمی در انحصارِ خویش برده. مکانیزمِ نیاز و ارضا در چنته ­ی رسانه و صنعت و تکنولوژی است. پس تا رسیدن به رهایی از این تقیّدات باید مبارزه کرد. خود­سازی در مکتبِ خود­فروشی بیهوده ­روی است. برای ما اما «... مبارزه هست. و تا مبارزه هست، ما هستیم.»

 

وَ قانون هشتم و آخر اینه که اگه شب اولیه که به باشگاه مشت ­زنی می آیید، باید مبارزه کنید

آنی که به وادی قدم بگذاری، باید قدم برداری. تایلر این را عمل کرد.

بزرگان ما نیز این خطرِ ماندن و گندیدن را گوشزد کرده اند. اِصر و اغلال همه از آن است که همراه با دانایی هایت حرکت نداشتی. گرچه این حرکت با طبعت سازگاری نداشته باشد اما «کفرِ متحرّک به اسلام می ­رسد، ولى اسلامِ راکد، پدربزرگِ کفر است. سلمان‏ ها در حالى که کافر بودند، حرکتِ شان آن ها را به رسول(ص) منتهى کرد و زبیرها درحالى که با رسول بودند، رکودِشان آن ها را به کفر پیوند زد. کفرى که با حرکت ما همراه باشد، وحشتى ندارد؛ وحشت آن جایى ست که با رکودها پیوند خورده باشیم.»

گر به پرواز و گر از سعیِ تپیدن رفتم

رفتم اما همه جا تا نرسیدن رفتم...  بیدل

۹۴/۰۲/۱۸
مصطفی عمانیان