...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

۲ مطلب در بهمن ۱۳۹۲ ثبت شده است


{پیش نوشت} بی خیالی ِ من و دایورت کردنم روی در و دیوار و خلاء، درگیری هایی جدید برایم می سازد، نه البته آنچنان برای من. گمان می کنم برای آن ها !

{متن} هیچ کس با عیار و میزان خودت به قضاوت تو نمی نمی آید. هر کسی عیاری دارد و میزانی. اینکه توقع داشته باشی که مورد قضاوت مردم قرار نگیری و اینکه خودت طوری سلوک کنی که دیگران را قضاوت نکنی دور از واقع است. اولی تقریباً محال و دومی خیلی صعب و سخت !

حالا که تو کانون ِ قضاوت هر لحظه و هر روزه ی اطرافیانت هستی و حالا که توقع در فرهنگِ ما و روابط ِ ما امری عادی است، باید درباره ی شیوه های فراغت از غیر(یا همان دایورت کردن) یا به قول لِنی ِ خداحافظ گاری کوپر؛ آزادی از قید ِ تعلّق... بله باید درباره ی این شیوه ها فکری کرد و راهی باز کرد چون اگر از این موضوع هم فارغ باشی همیشه نارحتی ِ تو بعد از ناراحتی ِ رفیق و دوست و همکار و پدر و مادر و خواهر و ... پیش می آید و ناچار باز هم قضاوت می شوی و این هم یک بدحالی دیگر به قبلی ها اضافه می کند و بعدتر مشکلات و مصائبی دیگر.

معمولن بی خیال ها (دایورت کنندگان) رنج هایشان با رنج های اطراف پیوند خورده و این پیوند است که تفکر درباره ی چگونگیِ فراغت از غیر را ضروری می کند که... علاج واقع از وقوع باید کرد.

به نظرم فراغت از غیر یا آزادی از قیدِ تعلّق مناسکی دارد یعنی بی خیالی هم مبتنی بر تفکر و سیر و سلوک است. گرچه به تعداد آدم ها و موقعیت ها می تواند راه و روشی برای دایورت کردن وجود داشته باشد اما از همه ی این روش ها به طریق ِ عقلانیّت می شود دست به انتزاع زد و اصولی به دست آورد که قابل بسط و تعمیم هم باشند.

و اما بعد... درباره ی غایت و مقصدِ دایورت کردن؛... چون دایورت یعنی انتقال دادن به جایی دیگر یا تغییر مسیر دادن یک جریان، اینکه آنجا کجا باشد هم مهم است. خیلی ها عادت دارند روی دیگران دایورت می کنند و به نظرم این نوع بی خیالی هنرِ خاصی نمی خواهد بلکه بی وجدانی خاصی می طلبد! عده ای دیگر روی اعضا و جوارحِ روح و جسمِ خودشان دایورت می کنند و احتمال اینکه در آینده با انواع و اقسام بیماری ها ی جسمی و روحی مواجه شوند کم نیست. اما دسته ای بعد از در نظر گرفتنِ وجدان و داوریِ ایمان و شناختی نسبی از ماهیّت جهان، همه چیز را روانه ی خلاء ای می کنند که در وجودِ هر شخصی کم و بیش کارگذاری شده است.

گرچه نسبت به اولی ها و دومی ها بهترند اما مشکلِ این دسته ی سومی این است که به تجربه و عبرت نمی رسند چون حوادث و وقایعی که در سیرِ تقدیریِ هر شخصی هست بی ارتباط با راهی که دارد نیست و دایورت کردن همه چیز روی خلاء وجودیِ خودمان ما را از عبرت و تجربه بی بهره می کند.

مقامِ چهارم(و قلیلٌ من عبادی...) مقامی است که همراه با تفکیک و جداسازی و سنتزِ تقدیر و وقایع و پیشامدها(که عمومن هر چه هست در نسبتِ بین انسان و انسان است) توشه هایی را بر می دارد.

چند سالِ پیش یکی از مهمترین و بنیانی ترین اصولم در روابطِ اجتماعی را در کلامی از اباعبدالله(ع) یافتم که؛ «کمالِ عقل در هم نشینی با مردم است» و این «مردم» همان ترجمه ی فارسیِ «ناس» است و اگر ناس را در این روایت قید بزنیم به روایتی از حضرتِ امیر(ع) که «الناس ثلاثه... عالمٌ و متعلمٌ و هِمَجٌ رِعاع»... مردم سه دسته اند... دانشمند، دانش آموز و خس و خاشاک یا به قولی حزبِ باد(periodic human)!... می شود فهمید مراتب و مناسکِ فراغت از غیر را... که آنکه به قضاوتِ تو می نشیند یا با تو برخوردی دارد و یا هرچیزِ قابل تعریفِ دیگر در ارتباطاتِ انسانی که آدمِ سالم را از خود رها نمی کند؛ در عمل یا حرف یا برخورد و یا هر چیز دیگر، عالِم نیست و جاهل و احمق است و اگر به این قضاوت ادامه دهد و صراطِ مستقیمی جز منطق خود نداشته باشد... متعلّم هم نیست یعنی آدم بی شعوری است و دنبال این نیست که با شعور هم بشود.

در تعامل با دسته ی سوم و در رابطه با آنها، خواه ناخواه تو به قیاس نفس می رسی و نتیجه ی این قیاس هر چه که باشد درباره ی قضاوتیست که بین حقانیّت خود یا او انجام داده ای و این نتیجه قهراً تو را نیز مرتکبِ قضاوتی می کند که از آن شکوه و ناله داری و در عموم این قیاس ها حقانیّت را با انواع و اقسام منطق ها به جانب خودت می کشانی تا آنچه که در تو «وجدان» نام دارد، آرام بگیرد.

این که ما فکر می کنیم که اهل قضاوت نیستیم و در واقع داریم روی خود یا دیگران دایورت می کنیم و اتفاقن کاملن تعلق داریم به همین نظامِ ارتباطیِ عرفی و معمول و فقط در مقام حرف و تیپ میخواهیم خودمان را دایورت کننده ای تام و تمام نشان دهیم، اما در حقیقت در مملکتِ درونیِ خودمان همواره دادگاهی برپاست که دیگران متهم و خودمان تبرئه ایم... حتا اگر بروز و ظهوری هم نداشته باشد باز کمکی به فراغت و آزادی از قیدِ تعلق نمی کند و حرّیت و آزادگی(که بابِ نجاتِ انسانِ سرگشته ی معاصر و همراهی با انسانِ کامل است... حتا بیشتر و پیشتر از دین!) نا فرجام می ماند و آنجا که باید خودی نشان داد بارِ تعلّقات به حوادث و پیشامدها و سنگینی کدورت و درگیری با آدم ها و قصّه هایشان اجازه ای برای حرکت و سلوک نمی دهد.

بدونِ شک منزلِ پایانیِ فراغت از غیر و آزادی از قیدِ تعلّق، همین سخنِ امام رضاست(ع) که فرمود «...هیچ کس را نبیند جز این که گوید: او از من بهتر و باتقواتر است.»

۲۶ بهمن ۹۲ ، ۱۱:۵۷
مصطفی عمانیان