...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

۳ مطلب در خرداد ۱۳۸۷ ثبت شده است

بنمای رخ که باغ و گلستانم آرزوست                  

بگشای لب که قند فراوانم آرزوست

ای آفتاب حسن برون آ  دمی ز ابر                      

کان چهره ی مشعشع تابانم آرزوست

زین همرهان سست عناصر دلم گرفت                

شیر خدا و رستم دستانم آرزوست

زین خلق پر شکایت گریان شدم ملول                

 آن های و هوی و نعره مستانم آرزوست

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر              

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

گفتند یافت می نشود جسته ایم ما                  

گفت آنکه یافت می نشود انم آرزوست

پنهان ز دیده ها و همه دیده ها ز اوست             

 آن آشکار صنعت پنهانم آرزوست

... و اما بعد؛ با خود می گویم مولانا کی در من حلول کرد و در خود می جویم شمس را - شمس الحق تبریزی از بس که درآمیزی / تبریز خراسان شد، تا باد چنین بادا - تب ریز، خور آسان می شود با شمس. هر کس مولانایی در درون دارد و شمسی. تب ریز و خور آسانی... و آمیختن این دوست که او را بی سامان می کند چنانکه سر از عافیت بردارد و بگوید ... آنم آرزوست... شمس هم با مولانا همین کرد. تب ریز عافیت و چشمه و کوه و خنکی اش را خور آسان کرد. تنها نه اینکه تبش را ریخت، بل او را ساکن مسکن خورشید کرد. 

تو شمست را کی می جویی؟ تو مولانایت را کی می فهمی؟ تبریز تو کی خراسان خواهد شد؟؟

جمله ی بی قراریت از طلب قرار توست

طالب بی قرار شو تا که قرار آیدت...

۲۷ خرداد ۸۷ ، ۲۳:۱۰
مصطفی عمانیان