...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

...

[بر سرِ کوی وصالش سرِ کاریم هنوز...][...اُرشُدنا الی الطّریق و اَوقفنی علی مراکزِ اضطراری]

بایگانی

۳ مطلب در اسفند ۱۳۹۴ ثبت شده است

برای روزنامه ی ایران

من فکر میکنم درباره ی شهادت بیش از حرف زدن باید سکوت کرد. اما مع الاسف، سکوت، صفحه های روزگاران را خالی نشان میدهد - گرچه لبریز از معنا باشند - و هر گوشی شنوای صدای سکوت نیست. باید گفت و گفت، حتی به قیمت تکثیر کردن کلمات در جهان معنا زده ی معاصر، حتی به قیمت بی حوصلگی گوش های چوب پنبه دار، به قیمت تکرار کردن مکررات، اینقدر باید از شهید و شهادت گفت و نوشت تا لا اقل شهادت، بر نویسا و گویا و خوانای خویش جلوه کند و تیغ تروّح خونی بریزد برای تذکار خلق. اهل معنا اینگونه وصف کرده اند که نگار اهل نیاز به صفت ناز و کرشمه ستوده شده، به آمدنی و رفتنی.
شیدا از آن شدم که نگارم چو ماه نو/ ابرو نمود و جلوه گری کرد و رو ببست
نگار ما که با انقلاب خویش ابرو نمود، هشت سال در کوران معرکه ی شهادت جلوه گری کرد و سر آخر با نوشیدن جام زهر، رو ببست. دروازه ی شهادت بسته شد و حالا تنها معبری است برای عبور از این جهان تکثیر شده ی از تهی، به عالم معنا.
برای مثل من، گفتن و نوشتن از شهید و شهادت، حرف زدن از فلسفه ی خلقت است. از اینکه چرا ما اینجاییم. با این همه رابطه و نسبت و بگیر و ببند و آمد و رفت و کم و زیاد. با این همه حرف و علم و ساخته ها و یافته ها. با این تاریخ طولانی. با حضور همه ی چیزهای خوب و زشت. با عشق. با لحظه های شیرین و تلخ. با این همه احساسات و عواطف متغیر و پیچیده. چرا ما اینجاییم؟ ما در این عالم چه می خواهیم؟ و چه باید بخواهیم؟ با این همه مکتبی که در تاریخ برای انسان خطابه داشته. باید و نباید. آزادی و رهایی به او داده. او را محدود و وابسته کرده. تسلسل سرسام آور کلمه ها تا قیام قیامت و صور ثانی ما را رها نمی کند. این ماییم که باید خود را برهانیم و به برتر از کلمه برسیم و بی واسطه با هستی متحد شویم و این همه را من با شهادت معنا می دهم.
مرگ آگاهی یکی از بارزترین صفات تاریخی قوم ماست و از همین رو بود که اسلام بدون هیچ جنگی پیش از اینکه سرزمین ما را فتح کرده باشد دل مردم ما را فتح کرد. قومی که پیش از رفتن از دنیا دلش را بیرون فرستاده و تاریخ را در مرحله ی تکوین و تقدیر ان شهود کرده و همه را هیچ دیده، اینگونه لایق سلوک شهادت طلبانه می شود.
زمین در بستر فصل ها تغییر و تغیر می یابد و «هم الغافلون» در تجدید حیات و مرگ طبیعت، تنها به نوستالژی های شبه عاشقانه ی پاییزهایش و سرگرمی های بهارها و تابستانهایش دل خوش دارند. اهل غفلت هیچ گاه به مرگ انس نمی گیرند. اگر سراسر رسانه های جهان هم از شهادت بگویند، آن ها به استراق سمع اولیایشان گوش می سپارند و دل به جبت و طاغوت می دهند. اهل غفلت غالباً در ساحت غربی وجود خویش به انتظار غروب همه ی مظاهر هجرت اند. آن ها به ماندن دل داده اند و از رفتن می هراسند و هر چه را که نشانه ای از ماندن داشته باشد می پرستند و آیات الهی عبور و هجرت و رفتن را تکذیب می کنند.
هر که مرگ آگاه است لاجرم با شهادت نسبتی دارد و ناخودآگاه با ایثار و از خود فروختن و برای مردم خریدن پیوندی برقرار کرده است. و در این راه هرکه با پای خویش برود و با تمام زیبایی ها و خوبی ها و جاذبه ها، دنیا را نخواهد و بیش از آن را طلب کند وجودش پلی خواهد شد که اهل دنیا را از عالم ماهیات به عالم وجود خواهد رساند.
روز شهید تنها یک گرامی داشت تقویمی است و تقویم و زمان هیچ نسبتی با تاریخ و تکوین ندارند، که مومن در بی وقتی زیست می کند و همچنین آزادگان وعیاان و مرگ آگاهان. زمان است که پیش و پس و قبل و بعد را خلق می کند. زمان است که توهم ماندگاری را به انسان تلقین می کند.آنها که حجاب زمان را خرق کرده اند به بیهودگی ها پی برده اند و معنا را یافته اند. از اهل ایمان هرکه بعد از عاشورا به این دنیا آمده همه در ساحت بی وقتی اند.
و اما بعد...
بر می گردیم به جامعه. به زندگی. به روزمرگی ها. به روابط و ضوابط. به دویدن برای لقمه ای نان. به اخبار و حوادث. به سیاست و فرهنگ. بعد از هر بار تذکر به یاد شهید و فرهنگ شهادت، گرچه یک لحظه ی کوتاه باشد – با دیدن تصویری در سطح شهر یا شنیدن یک موسیقی یا دیدن یک فیلم و زیارت مزار شهدا یا هر چیز دیگر - انگار به فردای عاشورا رسیدیم، انگار همه چیز بعد از یک قبض بی محابا از دوباره بسطی عجیب پیدا کرده. دوباره ماییم و همه چیز. ماییم و این همه مسئله. نگاه داشتن همیشگی روح بر مدار عاشورا کار آسانی نیست. که اصولاً کار ما نیست. رزقی است که از باب شهدا به بازماندگان و اهل اضطرار می رسد. اهل معنا نسبتشان در حضور و غیاب اشیا توفیری ندارد. آنها خود مبدا حضورند اما اهل اضطرار نه. این چند کلمه را نوشتن و تاب سکوت نیاوردن از سر اضطرار است، شاید هفته ای یک بار از این همه، هجرت کردن به سوی شهیدی که در قبرستان های شهر آرمیده، این باب را بگشاید. انا فتحنا لک فتحا مبینا.

والعاقبه للمتقین

۲۰ اسفند ۹۴ ، ۱۷:۵۸
مصطفی عمانیان